نوول فا

» رمان دانلود

تبلیغات

دانلود رمان با عشق آرامم کن جاوا ، اندروید ، pdf، ایفون

نویسنده : beti derakhshande

ژانر:عاشقانه،پلیسی،غمگین

دانلود رمان با عشق آرامم کن

خلاصه :
دلسا ودانیال برادر وخواهری که سرنوشت راهای جدیدی جلوشون میزاره،که با عبور از اون ها به رازهای گذشته پی میبرند.

سیاوش به وسیله دوستاش به مواد مخدر اعتیاد پیدا میکنه واز خانوادش طرد میشه،اما یه دعوا زندگی سیاوش رو با خواهر داستان گره میزنه

وآیا اون دختر میتونه سیاوش رو تغییر بده؟؟
وهمزمان ماموریت جدید سرگرد دانیال مهرجو چه اتفاقاتی رو براش رقم میزنه؟

قسمتی از رمان با عشق آرامم کن :

وی نیمکت همیشگی نشستم،چقدر هوا امروز خوبه،نفس عمیقی کشیدم ،نگاهم به خونمون افتاد ،دقیقا روبه روی پارک بود،همیشه این پارک بهم آرامش میداد،درختایی که تازه شکوفه کرده بودند ،واقعا فضای پارک رو زیبا تر می کردند،بابا همیشه بابت اینکه صبح زود میام اینجا سرزنشم می کرد

ومیگفت:چه معنی میده دختر صبح به این زودی بره پارک،نگرانیش رو درک می کردم،آخه وقتایی که من میام خیلی خلوته،ولی نمیتونم از آرامش عجیب این پارک بگذرم
غرق فضای پارک وآرامشش بودم،که متوجه شدم دستی جلوی چشمام تکون میخوره،سرم رو برگردوندم ،متوجه هستی شدم که کنارم نشسته بود،لبخندی بهش زدم وباذوق بغلش کردم وگفتم:هستی تو اینجا چیکار می کنی؟؟

از همدیگه جداشدیم،هستی بهترین دوستم بود،دختر خیلی خوبی بود
_اومدم ببینمت،رفتم خونتون ،عمت گفت تو پارکی ،منم اومدم اینجا
تکیه دادم به نیمکت وگفتم:خیلی خوشحالم که میبینمت،چند وقتی هست که کم پیدایی؟؟
هستی لبخند خبیثی زد وگفت:دلم نمیخواست ببینمت ،برای همین کم پیدام

میدونستم شوخی میکنه،اخم ساختگی کردم،هستی باهمون لبخند نزدیکم شد

وب*وسه ای روی گونم زدوگفت : شوخی کردم مگه من چندتا دوست به گلی تو دارم
_خوبه نمیخواد خودشیرینی

دانلود رمان ایستادم جاوا ، اندروید ، pdf، ایفون ، تبلت

نویسنده : راضیه درویش زاده

ژانر:عاشقانه

خلاصه:

ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ “ﻫﯿﭽﮑﺲ ” ﺩﺳﺖ ﺍﺯ “ﺍﺭﺯﺷﻬﺎﯾﺖ ” ﻧﮑﺶ ﭼﻮﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﺪ ،

ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ “ﻣﻦ” بی ارزش..ارزش!!

زمانی ارزش این کلمه رو فهمیدم که از من فقط یک “من”بی ارزش مونده بود..نمیدونم شاید یادم رفته بود مهربونی

و سادگی باعث نمیشه ساده لوح هم بشم و خیلی راحت غرورمو بشکونم ..اره یادم رفته بود که اگه میخوام مهربون

باشم باید غرورمو نگه دارم..یادم رفته بود مهربونی با غرور قشنگ تره. یادم رفته بود

سادگی و سادلوحی اصلا مث هم نیستن.

شاید من اصلا ساده نبودم و ساده لوح بودم شاید هم اصلا مهربون نبودم و غرور نداشتم

و این باعث میشد مهربون به نظر بیام..

چون الان میخوام دیگه مهربون نباشم دیگه ساده نباشم میخوام پاشم وایسم اینبار

غرورِ که توی من حرف اولو میزنه اینبار میخوام ایستاده بجنگم..

بجنگم با کسایی که یه روز غرورمو زیر پا له کردن اینبار میخوام دیگه زمین نخورم..

دیگه میخوام بشم یک “من” باارزش..منی که بهم

افتحار کنن نه با ترحم نگام کنن..آره یادم رفته وجود من با ارزشِ..من یه دخترم..

دختری که ارزشش تو جامعه بالاس دیگه نمیخوام با وجودم باعث بی ارزشی اسم دختر بشم..

میخوام بشم یک “منِ” باارزش..ایستادم چون دیگه نمیخوام ترحم انگیز باشه..ایستادم چون من با ارزشم..

ایستادم چون مغرورم..ایستادم چون من یک دخترم..

 

قسمتی از رمان ایستادم :

با صدای غرغرای مامان که داشت بجون من میزد سرمو از تو گوشی در اوردم
-جووونم مامان
صداش اومد:زرمارو جووونم ۳ساعته دارم صدات میکنم بسوزه همون گوشیت که دیگه دیوونم کردی ۲۴

ساعت تو اون خراب شد دور گوشیتی از تو آیینه به خودم لبخند زدم ولی میتونستم قسم بخورم اگه مامانم

با این وضع منو میدیدحتما میکشتم خنده ریزی کردم گوشیو انداختم رو تخت از رو تخت پریدم پایین و اومدم

بیرون مامان داشت از پله ها میومد بالا با حرص و خشم نگام میکرد بدجور خندم گرفته بود سریع سرمو

انداختم پایین و با احتیاط از کنارش رد شدم هنوز ۲پله بیشتر نرفته بودم که صدای گوشیم اومد

 

دانلود رمان ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

دانلود رمان ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

دانلود رمان ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

نویسنده : ❤️Ava20

ژانر : ترسناک

خلاصه :
سالها گذشت و گذشت تا رسید به زمانى که دوقلو ها بزرگ شدن ، بدون مادر و بدون پدر ، مثه یه انسان معمولى ! اما ! این دوقلو ها از تغییراتى که وجودشون کرده و میکنه ! متعجبن ! و این باعث میشه برن دنبال اینکه چرا الکى زخمى میشن ! یا چرا همیشه احساس میکنن دور برشون آدمایى هستن که اونا رو زیر نظر دارن ! کم کم این دو تا براى فهمیدن حقیقت میفهمن کین و زندگیشون کاملا از هم جدا میشه و …

دانلود رمان ولهان جاوا، اندروید،pdf، ایفون

مقدمه :
آى ایستاده بر زمین پدران !
خون پدران پنهان شده در این زمین !
خون فرزندان پنهان شده در این زمین !
خون مادران پنهان شده در این زمین !
با صداى ترسناک میترسانى مارا !
با صورت ترسناک میترسانى مارا !
آه صورت کوچک فرزندان !
مقابل صورت ترسناک تو !
آه دستان کودکیشان !
در صداى ترسناک تو!
ستارگان جنوبى گریه میکنند !
در دره هاى طلایى !
همه قهرمانان جمع خواهند شد !
همه فریاد خواهند زد !
گرگ مردنیست!
زمین طلایى خواهد شد !
دره قهرمانان!
پر از ستاره در غبار طلایى !
میخواندند اهنگ هاى رهایى !

قسمتی از رمان ظهور تریبل ها :

نور گرم و نوازش دهنده خورشید روى صورت مهتابى و زیبای دخترک نشست ، با غر غر از خواب بیدار شد و دستش را جلوى صورتش گرفت تا نور خورشید بیشتر از این چشمش را نزند.
_ اه متنفرم از خورشید !
خودش را پایین کشید و از تخت پایین پرید ، به اتاق درهم و کثیفش نگاه کرد ، لبخند عمیقى زد و با خود گفت :
_ نمیدونم چرا همیشه از کثیفى خوشم میاد !
بوى لجن و کپک در اتاقش را با لذت بویید و بعد از عوض کردن لباسهایش از اتاقش خارج شد ، عمو بهروز و عمو یاشارش روى میز نشسته و مشغول خوردن صبحانه بودند ، با دیدن دخترک لبخند زدند و عمو بهروزش گفت :
_ به ، اطلس خانوم نفس خودم بیدار شدى ؟! بیا صبحانه بدم

دانلود رمان در پس ابرها جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان در پس ابرها

دانلود رمان در پس ابرها

رمان: در پس ابرها
نویسنده :  Atefeh_Nicktalab
ژانر:اجتماعی… عاشقانه… معمایی…

❌کپی و انتشار این رمان غیر از سایت نگاه دانلود ممنوع است و پیگرد قانونی دارد. ❌

خلاصه:
همیشه یادمان باشد در پس ابرها، رازی همچون ماه پنهان است و با برملا شدنش

زندگی خیلی ها تحت شعاع قرار میگیرد…
زندگی دو خواهر به نام های نهال و نازنین، با پدید آمدن یکی از همین ماه های رازآلود از

پس ابرهای پنهانکار، در آسمان حقیقت، از این رو به آن رو میشود…

رازی که نشان میدهد، نازنین دزدیده شده است…

مقدمه:
می خواهم برگردم به روز های کودکی…
آن زمان ها که پدرم تنها قهرمان من بود…
عشق تنها در آغوش مادرم خلاصه میشد…
بالا ترین نقطه ی زمین، شانه های پدر بودند…
بدترین دشمنم و بهترین دوستم، خواهرم بود…
تنها دردم زانو های زخمیم بودند…
تنها چیزی که میشکست، اسباب بازی هایم بود…
و معنای خداحافظ، تا فردا بود…
اما…
وای از حالا…
و وای از…
حقیقت…
حقیقتی پنهان در پس ابرها…
حقیقتی که با برملا شدنش، شد تیشه ای بر ریشه ی من و تنها کسم…
و امان از سکوتی که…
درونمان را پنهان کرد…

قسمتی از رمان در پس ابرها:

به آسمان آفتابی بهاری نگاهی انداختم… به خاطر تابش شدید و سوزان خورشید داغ چشمهایم جمع شد

و دستم سایبان چشمانم…
نفس عمیقی کشیدم و داخل قبرستان شدم…سریع سنگ قبرشان را پیدا کردم…

نگاهی به اطراف انداختم و بین هر دو قبر نشستم و دستی بر روی قبر ها کشیدم…
اشک در چشمانم جوشید…خیره شدم به دو سنگ سیاه و سرد…
اشکهایم راه خودشان را پیدا کردند و مسیر گونه ها تا چانه ام را درمی نوردیدند…

هر قطره شان گونه هایم را تر میکرد…
این دل بازهم بدجوری هوایشان را کرده بود…با اینکه چند ماهی از مرگشان میگذشت،ولی هنوز با این

حقیقت تلخ کنار نیامده بودم…
درست مثل روز اول مرگشان اشک ریختم…

دانلود رمان ان دی ای جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان ان دی ای جلد دوم رمان محله ممنوعه جاوا،اندروید،pdf،ایفون

نویسنده: blod

درخواستی دوستان

نام رمان: ان دی ای(NDE)

جلد دوم رمان محله ممنوعه

در علم پزشکی به تجربه ی نزدیک به مرگ، NDE گفته میشه.
نام نویسنده: Blod(سحر نورباقری)
ژانر: ترسناک- تخیلی
خلاصه رمان ان دی ای جلد دوم رمان محله ممنوعه :
مرگ ناگهانی حسام همه رو شوکه کرده. سیاوش، فرید و علی که به این مرگ مشکوکن؛

دنبال دلیل اصلی این اتفاق می گردن. پدرام، پسر مرموزی که ادعا می کنه دوست حسام بوده،

دنبالشون راه میوفته تا اونا رو از خطر دور نگه داره. اما چرا؟ جوابش فقط سه کلمه است؛ پدرام همون حسامه.

دانلود رمان محله ممنوعه جاوا ، اندروید ، ایفون ، pdf

مقدمه:

تغییر ناگهانی یه زندگی… تغییر شیوه ی زندگی… داشتن تمام چیز هایی که نداشتی و نداشتن تمام

چیز هایی که داشتی…گیج بودن… سردرگم بودن… دست و پا زدن بین یه دوراهی… معلق بودن بین دو

زندگی متفاوت… نمی دونم اسمش چی بود… سفر روح از جسمی به جسم دیگه… یا شاید انتقال افکار

و شخصیت یه فرد به فرد دیگه… من همون آدم بودم.با همون اخلاق و رفتار و تفکر… با همون احساسات

نسبت به اطرافیانم و همون نیروی خروشان درونم… اما این وسط چیزی تغییر کرده بود… جسمم… جسمی

که مال من نبود اما متعلق به من بود. جسم پسری به اسم پدرام.با یه خانواده ی خوشبخت و تعداد

زیادی دوست.سخت بود که تو آینه نگاه کنی و هر بار به جای تصویر خودت، فردی رو ببینی که چهره اش

برات غریبه س… به جای رنگ روشن موهات، چشمت به تیرگی موهای توی آینه بیوفته… به جای دو جفت

چشم شکلاتی و آروم، با دو جفت چشم توسی و شیطون رو به رو شی.من وسط زندگی قرار گرفته بودم

که همه چیزش برام غریبه بود… داشتن مادر مهربونی که من ته تغاریش بودم… داشتن پدر محکم و آرومی

که شوخی می کرد و می خندید و حتی یه بار هم سر بچه هاش داد نزده بود… برادرایی که تو رو جزئی از

خودشون می دونستن؛ باهات حرف می زدن و شوخی می کردن… یه زندگی آروم… چیزی که بیشتر

از همه باهاش غریبگی می کردم… تغییر ناگهانی یه زندگی… تغییر شیوه ی زندگی… همه چیز

عادی بود… جز منی که نمی تونستم زندگی گذشته ام رو فراموش کنم… تو مراسم کفن

و دفن خودم، جسم قبلم، حسام، شرکت کردم… با چشم دیدم که حسام دفن شد…

منی که کنار اون قبر ایستاده بودم، دفن شدم… به نظر خنده دار بود که یه آدم، تو

مراسم خودش شرکت کنه و به چشم بسته شدن زندگیش رو ببینه… زندگی

قبلی من تموم شد… بسته شد… با یه تغییر ناگهانی زندگی… یا یه سفر روح

از جسمی به جسم دیگه… حالا من پدرام بودم… پسر نوزده ساله ای که

حافظه اشو تو یه تصادف از دست داده بود… پسری از یه خانواده ی پر جمعیت…

یه پدر، یه مادر و سه برادر.کسی که زندگی آروم و عادی داشت… من حالا پدرام بودم.اما پدرام الان کجا بود؟

 

دانلود رمان وانیا ملکه خواب ها جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نویسنده : saniya

ژانر اصلی تخیلی/فانتزی وعاشقانه اس ولی شاید طنز و غمم توش باشه کلا قاطیه

جلد اول … درخواستی دوستان

جلد دوم در انجمن نگاه دانلود درحال تایپ است لطفا سوال نفرمایید

شهادت سید وسالار شهیدان امام حسین (ع) تسلیت عرض میکنم

سلام خب بعد چند روز دوباره خدمت دوستان اومدم حرف همیشگی من به دوستان جهت حمایت از نگاه دانلود در انجمن اون عضو بشید جهت عضویت کلیک کنید

خلاصه :
داستان از اونجایی شروع میشه که آنیا،دختر افسانه ای ما خواب میبینه،اما خوابای اون معمولی نیستن!خوابای وانیا میشن آینده،میشن واقعیت…
وانیا ما یک شب میخوابه ولی ایندفعه خواب عجیب غریبی میبینه و زندگیش میشه افسانه و داستان توی کتابا،پرت میشه تو یک سرزمین عجیب که پر از ماجرا های عجیب تره و همه چیزش تغییر میکنه از اسمش بگیر تا شیوه زندگیش
حالا این دختر باید اونجا چیکار کنه؟
چرا به اون سرزمین رفته؟
چطوری رفته؟
چه اتفاقایی براش میفته؟
چه ماموریت هایی داره؟
واقعیت چیه؟
اون کیه؟
چه قدرتی داره؟
چه کسانی رو میبینه؟
چه حسایی پیدا میکنه؟
من نمیگم شما باید بخونین.

توضیحی درباره اسم دختر رمان : اسم دختر رمان ابتدا آنیا هست و بعد از اتفاقاتی که قراره بیفته به وانیا تغییر میکنه…

دانلود رمان وانیا ملکه خواب ها جلد دوم جاوا ، اندروید، pdf،ایفون

خلاصه رمان وانیا ملکه خواب ها »

-آنیییی،نمیخوای از اون تخت دل بکنی؟
صدای مامانم بود که برای بار هزارم این جمله رو تکرار میکرد.آخه من موندم چه گیری به خواب من داره؟
مادر پایه ای دارم…ولی خب بعضی مواقع خیلی مقرراتی میشه و بیشتر هم این اتفاق صبح زود و سر بیدار کردن من اتفاق میفته وگرنه بقیه مواقع آدم باحالیه.
به سختی و زور از تخت قشنگم دل کندم و با همون سر و وضع رفتم توی آشپزخونه،متاسفانه خونه ما دوبلکس نبود و من آرزو به دل موندم یک بار از نرده‌ها سر بخورم و به آشپزخونه برم.چیه خو؟آرزو بر جوانان عیب نیس.
-آنی این چه سرووضعیه؟
-سلام بابا،سلام مامان، وای مامان بیخی که میخوام خواب دیشبمو برات بتعریفم…
-ایندفعه عفو خوردی،بگو
اینم از مامان ما.تعجب نکنین مدلش اینه.
-وای وای ی خواب جالبی بود که نمیدونی…خواب دیدم چند تا گرگ با صورت های انسان روی مبل های توی خونه ما نشستن و دارن چایی میخورن…

 

دانلود رمان خاطره ترسناک جاوا ، اندروید، pdf، ایفون ، تبلت

نویسنده: یوتاب درخشنده

رمان:خاطره ترسناک
نویسنده:یوتاب درخشنده
ژانر:ترسناک
خلاصه:

تا به حال درباره جن و شیطان شنیدی …
این داستان توی کتاب نیست …
این یه داستان واقعیه
ببخشید دیگه این اولین بارمه که ترسناک مینویسم

قسمتی از رمان خاطره ترستاک »

از کودکی علاقه شدیدی به دیدن مناطق جن زده داشتم
از وقتی که فارق التحصیل شدم بهمراه دو دوست صمیمی ام
فرشید و مینا که همدانشگاهی هم بودیم و بعدا فرشید و مینا
ازدواج کردن به سفرهای گروهی میریم و راجب ارواح تحقیق میکنیم…
صبح به آرامی بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم در آیینه نگاهی
به خودم انداختم ، تلویزیون رو روشن کردم در یک دستم کنترل و در دست
دیگرم لیوان چایی ام گرفته بودم که یکدفعه صدای جیغ زنانه و بلندی از
اتاقم بلند شد از شدت شوک تکانی خوردم و چایی روی پام ریخت
صدای داد من و جیغ باهم قاطی شده بود
بدو بدو به داخل اتاق دویدم اما کسی آنجا نبود
نگاهی به موبایلم انداختم که صدا از داخلش می امد
آرام قدم برداشتم اسم فرشید روی گوشی افتاده بود
نفس راحتی کشیدم و فوشی نثارش کردم و برداشتم:
الو…سلام سهیل جون…نترسیدی که …
سریعا گفتم: نکبت این صدای مزخرف چی بود؟
خنده ای کرد و گفت: دیروز بلوتوث کردم بعد گذاشتم
رو زنگت تا یه شوکه باحال بهت بدم!!
گفت: راستی…یه سوپرایز برات دارم
یادته گفتم مینا چند وقته خواب یه کلبه رو میبینه
گفتم: آره .. چطور؟
فرشید با هیجان بیشتر ادامه داد: دیشب هم باز اون خوابو دید
تا اینکه اتفاقی فهمیدم اون کلبه واقعا وجود داره
توی دهکده مادربزرگش تو حاشیه کرج هستش
با کنجکاوی گفتم : خوب…
ادامه داد: اهالی روستا میگن جن زدس
هر ماه یکروز صدای جیغ و داد از کلبه می آید
هرکی هم واردش شده دیگه برنگشته!!
مادربزرگش میگفت همین دیشب یکی از اهالی
که خوابگرد بوده بطور اتفاقی بسمت کلبه میرفته
که یک هیزم شکن که داشته از اونجا رد میشه

 

دانلود رمان بخاطر آهو جاوا ، اندروید ،pdf، ایفون ، تبلت

نویسنده : saadat6789

نام کتاب : به خاطر آهو
نام نویسنده : saadat6789
خلاصـه: اینبار مینویسم از دختری که از خانواده؛دوست؛فامیل و…طرد شده! با بچه ای در آغوشش میون اینهمه آدم، توی این شهر پر ازدحام؛دنبال شخصی میگرده که…(پایان خوش)
ژانـر : عاشقانه،درام،اجتماعی
گفتار : اول شخــص
*****
پـــایــان خــوش
#این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده است#

قسمتی از رمان بخاطر آهو :

با خستگی «آهــو» رو روی تخت خوابوندم و از اتاق بیرون اومدم، بدون اینکه ذره ای با مانتوم احساس راحتی داشته باشم؛ روی مبل نشستم و سرم رو میون دوتا دست هام قرار دادم. از عصـر تا الآن «آهو» رو به پارک،سینما؛شهربازی و…برده بودم والان راحت خوابیده بود! آهی کشیدم و به عکــس بزرگ آهو که روی دیوار نصب شده بود، چشم دوختم…فدات شم مامان! لبخند تلخی زدم و به سمت آشپزخونه به راه افتادم، از فردا باید دنبال یک شغل جدید میگشتم؛ پوزخندی زدم؛ با چه فضــاحتی از منشی بودن اخراج شدم،‌‌‌ در یخچال رو باز کردم و قمقمه ی آب معــدنی رو بیرون کشیدم، سرش رو باز کردم و یک نفس آب رو بالا کشیدم‌، «شاهـــکار» لعنتی آتیش زد به زندگیم! از خانواده،دوست،فامیل و…طرد شدم فقط به خاطر ازدواج با مردی؛ که مرد نبود! ۴ سال با یک بچه توی بغلم این در و اون در میزدم تا پیداش کنم و برش گردونم سر خونه زندگیش؛ اما فهمیدم آقـــــا با خانومش برای زندگیش رفته نیویورک… بد شکوندیم شاهکار…بد! سر قمقمه رو بستم و گذاشتم توی یخچـال و در یخچال رو بستم. با صدای دخترم آهو نگاهم رو سمت چهارچوب در کج کردم؛ آهوی ۲-۳ساله ی من توی چهارچوب در اتاق ایستاده بود و با دست های کوچولوش چشم هاشو میمالوند…به سمتم قدم برداشتم؛ جلوی پاهاش زانو زدم و در آغوشش گرفتم:
– چی شده مامان؟ بیدار شدی؟!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
– ماما…ن!

 

دانلود رمان جدال من و سرنوشت جاوا، اندروید ، pdf، ایفون

نویسنده : mahbanoo

رمان: جدال من و سرنوشت
نام نویسنده: mahbanoo
ژانر:عاشقانه

خلاصه »
من مهسا دختری از جنس ماه من مهسا دختری که میجنگد با سرنوشت تا خود با قلم تقدیر بنویسد سرنوشت.
اما سرنوشت حال با قوای بیشتری اماده به جنگ .
کی پیروز است مهسا یا سرنوشت.
دختری که می خواهد خودش برای زندگی اش تصمیم بگیرد ولی سرنوشت به او این اجازه را نمی دهد .
پسری مغرور از جنس انتقام می خواهر انتقام بگیرد از خواهر دخترک .
ودخترک قصه بین دو راهی عشق و ابرو خانواده قرار میگیرد او بایر انتخاب کند ، جنگ با سرنوشت یا فرار از سرنوشت ؟

مقدمه: من دختری از جنس ماه
من دختری که میجنگد با سرنوشت
تا خود با غلم تقدیر بنویسد سرنوشت
من مهسام دختر ماه

قسمتی از رمان جدال من و سرنوشت »

مهسا:رفیقم کجایی ،دقیقاکجایی،کجایی تو بی من ،دقیقا کجایی
مطهره:همین جام رفیقم ، همین جام
مهسا :خوبی رفیقم
_بله رفیقم
_رفیقم از اون یکی رفیقم خبری نداری
_داره پاچه ارقندشونو میخارونه
_بخارونه ،بخارونه
سارینا:سلام
مهسا:سلام رفیقم
مطهره:خوبی رفیقم
سارینا:داستان این رفیقم
مطهره:این اهنگ کجایی چاوشی نشنیدی
مهسا:مطی جان سارینا نه اینکه یه ده سالی امریکا زندگی کرده اهنگ فارسی گوش نمیده،فقط اهنگای اون ور ابی گوش میدن
سارینا:ده سال نه پانزده سال
مهسا:دقت کن چقدر لهجش غلیظه
سارینا:خفه شو
مطهره:من گشنمه میرم بوفه
مهسا:مطی جونم
_بله
_واسه من یه بنفی و یه شیر کاکائو بخر
_باش
مهسا:سارینا مانا صدات میزنه
سارینا:برم ببینم چیکار داره
خوب اینم که رفت بهتر،حالا من یکم ازخودم براتون میگم: اسم من مهسا ۱۶ سالمه دوم تجربیم درسم ای بدی نیست ولی در حد خواهرو برادرمم نیست ،از نظر ظاهری ایم قیافه خوبی دارم ،پوست سفید ،ق
پوست سفید ،چشمای درشت مشکی ، و.موهای بلند مشکی ،دماغ معمولی و یکم زشت که حتما باید عمل بشه ،با لبای معمولی ،قدمم یک و هفتاده و به قول خواهر کوتوله و یکم حسودم دکلم ،
هیکل خوبیم دارم ، کلا از دوستام خیلی بهترم ،
مطی:هوی مهسا

 

دانلود رمان یاقوت خونین جاوا ، اندروید ، pdf، ایفون، تبلت

نویسنده : رزمین رولینگ
خلاصه:
یاقوت خونین قصه ی رابطه هاست…آدمهایی که سر هیچ کشته میشوند!
نفر اول:شون مالینا،یک حواسپرتی…یک اتفاق ساده که سبب میشود جیسا اورا بکشد…
نفر دوم:یاشیرو میساکی،مردی که رازها در سینه دارد،سخن نمیگوید و برای همین بعد از مرگش

تنها پسرش و قهرمان ۱۵ساله ی قصه ی ما،ناچار میشود صندوق اسرار را تک و تنها بگشاید…
نفر سوم:شون نیتا،پسری که برای تارو مثل برادر است…ولی طناب رابطه پاره میشود تا شبی

بارانی که نیتا کلید صندوق اسرار را به تارو میدهد…اینجاست که بازی مرگ،تارو،عشق،یاکوزا و یاقوت آغاز میشود…
نام:یاقوت خونین
ژانر:درام جنایی و عاطفی
نویسنده:رزمین رولینگ

مقدمه:
روزی پدرم بهم گفت آدمها همیشه خوب نیستند.آدمهای خوب خوبند ولی آدمهای بد،خب طول میکشد تا خوب شوند.

من هشت ساله بودم،شاید هم هفت ساله دقیق به یاد نمی آورم ولی الان که به حرف پدرم می اندیشم با خودم

میگویم حق با او بود،و هست…حیف که دیر فهمیدم.
پدرم مرد خوبی بود،شرافتمندانه زیست ومن دوستش داشتم.با اینکه من مقصر اصلی مرگ زنی بودم که او

عاشقانه دوست می داشت ولی هرگز برای این مرا سرزنش نکرد…مهربان بود،پدرم مردی بود که لبخندش

دنیایم بود و حیف که دیر فهمیدم…
ما آدمها افسوس خوردن را خوب بلدیم آن هم درست وقتی که یاقوتهای باارزشمان جلوی چشمانمان

تکه تکه میشوند.من نتوانستم،نشد یا نخواستم هم مهم نبود برایم،ولی شما سعیتان را بکنید…

اگر روزی از دستشان بدهید این یاقوتهای سرخ و زیبا و دست نیافتنی را،قطعا آسان نیست به

دست آوردنشان!من نابودشان کردم…خودم باعث وبانی اش بودم.ادعای دوست داشتنشان

را کردم ولی نشد یا نخواستم که تا ابد کنارم باشند.میگویم تا مثل من نباشید…بجنگید…

یاقوتهای سرخ باارزشترین چیزهای زندگی اند…حیف که دیر فهمیدم…دیر…دیر…دیر!

 

صفحه 1 از 41234