نوول فا

» دانلود رمان عاشقانه

تبلیغات

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نام رمان : فاجعه ی رمانتیک
نویسنده : Neda.r-a
ژانر:عـــــــــــاشقانه – اجـــتمـــــــــاعی – مــــعمـــایــی
لوکیشن: اصفهان
شخصیت های اصلی داستان:
معنی اسم آیـــســان: زیبا ، مانند ماه.
معنی اسم هــیـــراد:کسی که چهره ای شاد و خوشحال دارد.


خلاصه:
آیســان خانوم ستوده دختری با نقاب غرور به مدت یک ماه مدیریت شرکت

برادرش رو قبول میکنه.البته به شرطها و شروطها که با خوندن رمان متوجه

این شرط ها خواهید شد. آیسان با تمام توان سعی داره خوانوادشو با

چنگ و دندون به حالت قبل دربیاره. در این بین اتفاقات هیجان انگیزی رخ

میده که باعث یک سری تغیرات توزندگی آیسان میشه .

سرانجامی خـــــــــوش

سخنی با خوانندگان عزیز:
شاید در ابتدا بنظرتون بیاد که رمان کلیشه ای هست اما اشتباه نکنین.من بهتون قول میدم که اتفاقاتی رخ خواهد داد که شما کاملا متوجه ی خاص بودن این رمان خواهید شد.

 مقدمه:
به نام بالاترین و بهترین عشق
به نام پاکترین و جاودانه ترین عشق
به نام خداوند بخشنده و مهربان
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از رازهای نهفته و سوال های بی جواب است..
شاید عاشقیم و میدانیم عشق چیست
شاید عاشقیم و نمیدانیم معنای عشق چیست
شاید عاشق نیستیم و میخواهیم معنای عشق را بدانیم
یا شاید عاشق نیستیم و نمیخواهیم عاشق باشیم
چون شنیده ایم که عاشق شدن پر از درد است
یا شنیده ایم که عشق پر از لحظات شیرین است
برای من عشق

دانلود رمان شاهزادگان

دانلود رمان شاهزادگان

“دو سرزمین” از سرزمین انسان‌ها و الف‌ها تشکیل شده. شاهزادگان این سرزمین هستند

که داستان ما را رقم زده و دنیایشان را نجات می‌دهند. سوالی که ذهن شما را مشغول می‌کند،

این است؛ چه‌طور؟ سال‌ها گذشته و کسی خون آشام‌های درنده را ندیده بود.

خون آشام‌هایی که می‌خواستند دو سرزمین را به هر قیمتی شده به چنگ آورند.

دنیای آن‌ها آرام بود و به دنبال دردسر نمی‌گشت. تا این‌که…

دانلود رمان شاهزادگان

نام رمان:شاهزادگان
نام نویسنده:ELIFA|
ویراستار: DENIRA
ژانر:تخیلی_عاشقانه_معمایی
نام تایید کننده:کهربا.م.ر
سطح رمان: نیمه‌حرفه‌ای

مقدمه:
همه‌ی ما یک شاهزاده‌ایم.
با قدرت و اراده‌ای استوار،
که هر دشمن کوچک و بزرگ را از پا در می‌آورد.
مهم نیست چه کسی به ما خــ ـیانـت می‌کند،
و کدامین کس تا آخر داستان با ما همراه است.
قصه ما، قصه جنگ و خون‌ریزی نیسـت؛
بلکه نشان دهنده اتحاد ماست.
اتحادی که تا ابد، پابرجاست و روز به روز محکم‌تر می‌شود.
اهمیتی ندارد که آینده چه نقشه‌ای برایمان کشیده است.
زیرا،
این است رسم شاهزادگان!
بذارین اول یه توضیح بدم راجع به موجودات رمانم.
الفelf :موجوداتی بسیار باهوش و بادرایت و زیبا هستن که همه اونا رو با گوش‌های بلند و نوک تیزشون می‌شناسن.

معمولا از حواس بسیار تیزی برخوردارن و نیمه جاودانن؛ یعنی به مرگ طبیعی نمی‌میرن مگر اینکه کشته بشن.
اورکorc: اورک‌ها معمولا نماد شرارت هستن. توی تصمیم‌گیری عاجزن و از چهره‌ی خوبی برخوردار نیستن.

بوی بدی میدن و حالت از دیدنشون به هم می‌خوره.
***

قسمتی از داستان :

و با خود گفتم:
-تا اومدن سیسیلیا می‌خوای پشت این پنجره بمونی و کاری نکنی؟
این کار کاملا ناشدنی بود. من از آنکه هیچ کاری انجام نداده و ساعت ها به آن شومینه قهوه‌ای رنگ و کهنه خیره شوم،

متنفر بودم! شنلم را روی تنم محکم کرده و با عجله از قصر بیرون زدم. باد شدیدی از سمت شرق می‌وزید

و باعث می‌شد که درختان بلوط با سرعت تکان بخورند.

سوز سرما موجب شد تا شنل را بیشتر به خود پیچیده و دستانم را زیر آن مخفی کنم.

خواستم از آن پله های سنگی پیچ در پیچ عبور کنم که درد در سینه‌ام فوران کرد.

دوباره آن درد کهنه که گاهی اوقات به جانم می‌افتاد و مرا تا سرحد مرگ می‌کشاند.

سعی کردم مانند دفعات قبل به آن اهمیتی ندهم تا درد تمام شود. درد شدیدی بود؛ ولی عادت باعث شده بود

تا بتوانم در مقایسه با بار اول بیشتر آن را تحمل کنم. صاف ایستاده و به رفتنم ادامه دادم.

خوشبختانه درد آن بسیار کمتر و قابل تحمل شد. از پله ها که پایین آمدم، با تمام وجود به سمت برف‌ها دویدم.

حس خوب آرامش و آزادی هم‌زمان به من هجوم آوردند. همین‌طور که در حال و هوای خود آزادانه می‌دویدم،

محکم به کسی برخورد کرده و به زمین افتادم.

او یک شخص نیرومند بود که خود را در برابر او مثل پر کاهی بیش ندیدم.

سرم را بالا آورده و با پادشاه الف ها رو به رو شدم. چهره اش همانند الف های دیگر بسیار زیبا بود.

آن موهای تقریبا سفید با چشمان مشکی اش تضاد بسیار زیبایی بوجود آورده بود، او را بسیار دوست داشتنی‌تر می کرد.

می‌شد در چشمانش برق تعجب را دید. شاید به این خاطر بود که مرا در آن سرما تنها دیده است

و حتی سرباز ها هم به سمت من نمی‌آیند.
-اوه، آنجلا!

دانلود رمان حس عاشقی جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

خلاصه: دانلود رمان حس عاشقی رمان در مورد دختریه که در خانواده ی نسبتا فقیری زندگی میکنه..یکی از خواهرهاش در طی دوران مریضی دچار عشقی واهی میشه که رسیدن به اون عشق واسش محاله اما بالاخره روزی این دختر عشق واهیش رو در واقعیت پیدا میکنه اما..حسی جدید..اما این حس گمنام چه میداند از عشق؟حسی که نه زمان را میشناسد و نه مکان را..این چه حسی ست که نه خواب را میفهمد و نه بیداری را..؟


نه شاد زیستن را میفهمد و نه اندوهگین بودن را..
این حس که نامش را نمی دانم آواز گوش دادن را دوست دارد..
گوشه ای کز و تنها به تو فکر کردن را دوست دارد..
گل سرخ را..تماشای غروب جمعه را دوست دارد..
بوی تو را..نوازش تو را و حتی خیره شدن به چشمان تو را دوست دارد..
آری..این حس عاشقی ست!
این حس عاشقی،تو را هم دوست دارد..

مقدمه:
ای دل چرا باز هم عاشقی
به چه می نازی که اینچنین عاشقی
مگر تو چه دیدی از این عشق
که هم دل و همسفر و همراه عاشقی
طعم تلخ شکست را چشیده ای
بازهم اینگونه عاشقی
نه وفا دیدی و نه مهربانی
بگو چرا اینچنین عاشقی
در طرب و مستی پیش قدم
در جاده هفت شهر عاشقی
ای دل تو که اینگونه در آتشی
به من بگو چرا این چنین عاشقی
در عجبم از کار تو ای دل دیوانه
گر هزاران بار بشکنی در ره عاشقی
گر هزاران بار خون دل خوری
تسلیم نشوی در راه عاشقی

قسمتی از  رمان حس عاشقی :

-سمیرا؟پونه دم در منتظره
با این حرف سلمی(یا سلما..به هر دو روش نوشته میشه..اگر من اشتباهی کردم به بزرگی خودتون ببخشید)

،کاموا و قلابمو روی زمین رها کردم و از جا برخاستم
همونطور که گره ی روسریمو می بستم

دانلود رمان انتقام خون جاوا ، اندروید ، pdf، ایفون

خلاصه: دانلود رمان انتقام خون رمان درمورد دختریکه پدرمادرشو از دست داده و خونه ای تویکی ازروستاهای شمال بهش داده میشه…..مستقرمیشه اونجا درحالیکه نمیدونسته در اون مکان کارای غیرانسانی انجام میدادن چند روح سرکش سعی در اذیت کردنش دارن تواین راه با کسایی اشنا میشه و هیچوقت فکرشو نمیکرد که عشق دوباره تو قلبش ریشه بدونه….و ایاچه کسی میتواند بفهمد اخراین قصه چه میشود با ما همره باشید تا به پاسخ برسید

قسمتی از رمان انتقام خون »

با پاهای خسته قدم های کوچیکی برمیداشتم بدون هیچ کور سوی امیدی کلید و تو قفل در انداختم،

در با صدای تقی بازشد
وارد حیاط خونه شدم کنار حوض نشستم
حوض ترک برداشته بود ورنگ آبیش از رو رفته بودماهی های قرمز و کوچولوهم خبری ازشون نبود به دور تا دور حیاط نگاه کردم
چشام میخکوب تخت چوبی شد تختی که همیشه منو بابا دوتایی رو اون بازی غیر مجاز میکردیم
من چایی میریختم و کیک مورد علاقشو درست میکردیم یا حتی میشد شام و همونجا تو حیاط رو تخت میخوردیم
با یاد آوری اون صحنه ها اشک تو چشام جمع شد نفس عمیقی کشیدم و از کناز حوض بلند شدم
از پله های خونه رفتم بالا
دستم رو دستگیره در موند همیشه بابا هروقت از سرکار میومدم درو بازمیکرد و منم مثل ب

چه های ۴ساله لوس میپریدم بغلش …
آه عمیقی کشیدم و درو بدون معطلی باز کردم بی توجه به مبلی که بابا همیشه رو اون میشست و روزنامه میخوند

رامو سمت اتاق گرفتم
سعی کردم به اطراف خونه که جای جای چهار دیواریاش رنگ و بوی زندگی بابارو گرفته بود نگاه نکنم

بالاخره تونستم وارد اتاقم بشم…
تختم شلخته شده بود بالشم یطرف پتوم یطرف
لباسام و مانتوهامم همینطور
با عجز به اتاقم نگاه کردم دلتنگی فراموشم شده بود و حالا به تمیزکردن اتاقم فکرمیکردم.

 

دانلود رمان شکارچی من جاوا ، اندروید ، PDF،ایفون،تبلت

خلاصهـ: دانلود رمان شکارچی من یه دخترشیطونـ….مهربونـ….دیووونهـ….به همه کمک میکنه سرخودش بی کلاه میمونهـ….یه فضولی نابه جامی کنهـ…یه فضولی خطرناکـــ….زندگیشوتغییرمیدهـ….ولی اون تغییرباعث زجروعذابش میشهـ….سمت دیگه یه پسرخُل که هیچی براش اهمیت ندارهـ…زندگی خودشوبه گَندکشیدهـ….تنهاست وتنها….

مقدمهـ:

تیرشلیک شــد…..
شکارلبخندی برلبــــ….
قطره ای اشک سرخ رنگ گوشه ی چشمش معلق بـــود….
بزن تیروبشکاف این سینه را…
که آغوش من بسته هرگزمباد…
شکاردرون خون خویش میرقصد….
شکارچی می گرییدوهم آغوش شکارمیرقصید…
همه جالاله رویید…
عشق من متولدشد…..

قسمتی از رمان شکارچی من »

پوزخندی زدمـ:تموم شد؟
دستاشوروچشماش گذاشتـــــــ وهای های گریه کرد
ازروی صندلی بلندشدم که ترسیدوتوکنج دیوارمخفی شد…..

خم شدم وبهش نگاه کردمـ:ببین دورم زده باشی جوری دورت میزنمـ جوری به خاک سیاه میشونمتــــ که اسممویادت نرهـ… فهمیدی?
چشمای گریونشوبهم دوختـــ :بخدامن اینکارونکردمـ…
دادزدمـ:چرت وپرت حواله نکنـ…فقط بفهمم فقط آماربگیرمـ توباعثشی خودت دیه بقیشوحدس بزنـ…حالاازجلوی چشمام گمشو

به سختی ایستادودرآخرنگاهی بهم کردکه اخم وحشت ناکی کردمـــ….
وقتی رفتــ ارجمندداخل شد…:سلامـ آقـــــابامن امری داشتید؟
نگاموازپنجره به چشمای تیزوبرنده ارجمنددوختمـــ:این دختره واخراج کنـ…
متعجب خواست سوالی بپرسه که گفتمـ:نمیخوام هیچ حرفی بشنومـ فقط اخراجش کن تاحساب کاردستش بیاد…
سری تکون دادورفتـــــــــــ…

***

خم شدم وبهش نگاه کردمـ:ببین دورم زده باشی جوری دورت میزنمـ جوری به خاک سیاه میشونمتــــ که اسممویادت نرهـ… فهمیدی?
چشمای گریونشوبهم دوختـــ :بخدامن اینکارونکردمـ…
دادزدمـ:چرت وپرت حواله نکنـ…فقط بفهمم فقط آماربگیرمـ توباعثشی خودت دیه بقیشوحدس بزنـ…حالاازجلوی چشمام گمشو

به سختی ایستادودرآخرنگاهی بهم کردکه اخم وحشت ناکی کردمـــ….

خسته ازمنتظرموندن تواین فرودگاه مسخره محکم باپام به یکی ازصندلی هازدم که تافیهاخالدونم آتیش گرفتـــــــــ….
آخ پامــ وای پــــــامـــــ
صدای پسری وشنیدمـ:خانوم حالتون خوبهـ؟
چشاموبه خاطردردبسته بودمـ…اووف اصن نمیتونستم حرف بزنمـ
ـ خانوم مگه کوریدکه صندلی وندید؟

خم شدم وبهش نگاه کردمـ:ببین دورم زده باشی جوری دورت میزنمـ جوری به خاک سیاه میشونمتــــ که اسممویادت نرهـ… فهمیدی?
چشمای گریونشوبهم دوختـــ :بخدامن اینکارونکردمـ…
دادزدمـ:چرت وپرت حواله نکنـ…فقط بفهمم فقط آماربگیرمـ

 

دانلود رمان مهبد جاوا ، اندروید ، pdf، ایفون ، تبلت

خلاصه: دانلود رمان مهبد مهبد پسری از تبار رنج و سختی و مردانگی. از جنس احساس و غیرت.از جنس مقاومت…بزرگ مردی کوچیک که برای محافظت از خواهر برادرای کوچیکش جنگیده با تمامی مشکلاتش.برای رسیدن به عرش تلاش کرده… و ازون طرف رایکا دختری که روزی سرد ،مغرور و خودخواه بوده پولهای پدرش از پارو بالا میرفته…!کسی نمی فهمه حکمت خدا رو.. مهبد به رایکا دل می بنده و… !همراهمون باشین تا باهم ببینیم ایا میشه دو قشر متفاوت از جامعه کنار هم، باهم عاشقانه بمونن و به اهدافشون برسن یا نه!

دانلود رمان برفراز عشق و تاریکی جلد دوم مهبد

با نهایت احترام و ارادت این رمان تقدیم میشه به کودکان مظلوم و بی پناه کاره سرزمینمون ایران…
مقدمه:
برای تو می نویسم …
تویی که هر بار می بینمت غم تلخی در وجودم تازه می گردد…
تویی که حاصل بی رحمی روزگاری …
تویی که تکه نانی را با سرما و گرمای هوا، می خری …
تویی که کودک کاری …
تویی که شب ها به جای ناز بالش کودکانِ پول، آجر و سنگ زیر سر کوچکت می گذاری …
تویی که فقر را با آن دستان کوچکت احساس کردی …
تویی که نه سیاست بلدی، نه دروغ پردازی
تویی که در آمار، وجود نداری و در پیش چشم ما از گرسنگی رنج می بری .
این بار برای تو می نویسم …
گرچه این نوشته آهنگین نیست …
ولی تو به آهنگ آکاردئون و ر*ق*ص برادرانت برای سکه ای خُرد، مرا ببخش …
دیر گاهی ست که دلم را مالآمال گرفته اید …
مجالی نبود برای گفتن …
ذهن، آشفته بود و هست …
کودکان کار … کودکانی که نامتان را (( خیابان ها )) بر شما نهاده اند ..
از کدامین پدر ؟ با کدامین مادر ؟؟
برای تو می نویسم …
که اشک هایت را پاسخی باشد …
که ناله های شبانه ات را التیامی باشد …

 

دانلود رمان ای عشق جاوا ، اندروید ، ایفون ، pdf، تبلت

خلاصه :دانلود رمان ای عشق لیلا پرستار بیمارستان، در زندگی زناشوئی دچار بحران است. همسرش که همکار اوست خیال می کند،رفت و آمدهای زیادِ لیلا با دکتر نیکی جراح قلب و رئیس بیمارستان دال بر خ*ی*ا*ن*ت به اوست.اما این رابطه معلولِ بیماری لیلاست. جراحی قلبِ لیلا در کودکی توسطِ این دکتر انجام شده واز آن زمان رابطه ی عمیقی مابین شان برقرار بوده است. چون هر نوع هیجان برای لیلا مرگ
آور است دکتر او را از رابطه ی معمولی با همسرش منع کرده و همین عامل باعثِ شک رامین
شده است.
لیلا اما توجهی به توصیه های دکتر نکرده و حامله شده و با خیره سری و یکدندگی فوق العاده ای
تصمیم دارد فرزندش را بطور طبیعی بدنیا بیاورد و چون از رابطه ی خراب با همسرش در رنج
است از او دعوت می کند تا آخرین حرفها را به هم بزنند و خلاصه رازِ خود را برملا می کند و
می گوید که بیمار است…
مقدمه

داستان ای عشق… روایت سادۀ عشقی ست که از چهارچوب تن آدم ها فراتر می رود

. داستان قلبی ست که گرچه بیمار است، اما می تواند مفهوم عشق را درک کند و

نگاهی نو به کسی که دوستش دارد بیاندازد و او را نه از سر خودخواهی و تملک،

که عادت نسل امروز است، بلکه به عنوان معشوق با هویتی آزاد که حق دارد

پس از پایان نخستین عشق به زندگی ادامه دهد می نگرد. این حس آنچنان پاک

و معصوم است که بر پیرامون، اثری شگرف می گذارد و چون منبع نور می درخشد

و همه جوانب زندگی آدم های داستان را گرم می کند و این اندیشه را در ذهن

خواننده پدید می آورد که انسان ِفانی، مأمن عشقی ست که زوال ندارد و

جاودانه می ماند و تن ما اقامتگاه

دانلود رمان بخاطر هلیا جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون،تبلت

خلاصه:دانلود رمان بخاطر هلیا داستان درمورد زندگی دختری به نام هلیاست که بعد از رفتن همسرش به مسافرتی چند ماهه اتفاقاتی برایش رخ می دهد که زندگی اش را دچار تنش می کند…هر جا که بزم هست و زنم جام را به جامدر گوش من صدای تو گوید: نوش نوش اشکم دود به چهره و لب مینهم به جام شاید روم ز هوش باور نمی کنی که بگویم حکایتی:آن لحظه که جام بلورین به لب نهم در ساغر منی در خاطر منی.”مهدی سهیلی”

قسمتی از رمان بخاطر هلیا »

آریان با موهای نم دار ,وارد آشپزخانه شد.میز از صبحانه ی رنگارنگی که همسرش آماده کرده بود

پر بود.با تبسمی محسوس صندلی را عقب کشید و نشست.
لیوان شیر را برداشته و کمی از آن را نوشید.سپس صدا زد.
-هلیا خانم؟…کجایی؟
هلیا وارد آشپزخانه شد.
-اینجام.
سپس لبخند زنان پشت میز نشست و رو به اویی که چشم برنمی داشت گفت:
-صبح بخیر.
تکه ای نان برداشت.نگاهی به آریان که همچنان خیره بود انداخت و گفت:
-چیه چرا نمی خوری؟…نکنه منتظری بذارم دهنت؟
ابروهایش را بالا برد.
-اگه بخوام می ذاری؟
هلیا خندید.لقمه ای گرفت و به طرف دهانش برد.
-بیا.باز کن دهنتو.
آریان سرش را جلو برد و لقمه را با دهان گرفت.دوباره جرعه ای شیر نوشید.
-خوشحالی دارم میرما!
هلیا ریز خندید.
-دارم حفظ ظاهر میکنم.
-آره معلومه.دانلود رمان بخاطر هلیا
-میخوام با دل خوش از اینجا بری نه خون.بده؟
-نه.دانلود رمان بخاطر هلیا
-پس صبحونه تو بخور و بذار منم بخورم.
آریان نفس عمیقی کشید و به خوردن ادامه داد…پس از مدت کوتاهی هلیا گفت:
-ببینم نمی شد امیرحسینو جای تو بفرستن؟دانلود رمان بخاطر هلیا
آریان:عزیزم خب رئیسمون کار منو بیشتر پسندیده…تو که باید خوشحال تر باشی.
هلیا: آخه…می دونی چیه؟
آریان: هوم؟
هلیا: خیلی طولانیه,شیش ماه؟

 

دانلود رمان سورنا جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون ،تبلت

خلاصه: دانلود رمان سورنا و مردی متولد شد به نام سورنا… مردی از جنس تلاش …مردی در پوسته ای سخت و نفوذ ناپذیر !مردی که برای به دست اوردن دل دخترک از هیچ تلاشی فروگزار نکرد…دختری از جنس غروردختری که هیچ وقت نفهمید چه نقش مهمی توی زندگیه این مرد داره!هویت مرد تا مدت ها برای اترینا مجهول میمونه تا اینکه ….

مقدمه

درکودکی ام ،

شنیده بودم ، قلب هر کس
به اندازه مشت گره کرده اش است . . . !
مشت می کنم
و خیره می شوم به انگشت های گره خورده ام . .
دستم را می چرخانم و دور تا دورش را نگاه می کنم . . .
چقدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم !!!

در عجبم از این کوچکِ نحیف ! که چه به روزم آورده !
وقتی که تنگ می شود . . .
میخواهم زمین و زمان را به هم بدوزم . . .
وقتی می شکند چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند . . .
وقتی که میخواهد و نمی تواند . . . !
موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم . . . !

#احمد_شاملو

قسمتی از رمان سورنا »

چند وقته این حس لعنتی گریبان گیرم
شده ….
انگار که توی بزرگترین چرخ و فلک جهان نشستم … دنیا دور سرم می چرخه…
برای یک لحظه تعادلم رو از دست دادم؛
پاشنه ی کفشم روی زمین خوابید و…
سرم به شدت به شانه هایی پهن و صد البته سفت و عضلانی برخورد کرد…
از این فاصله ی کم بوی عطرش فوق العاده و مدهوش کننده بود…
خواستم نفس عمیق بکشم که به خودم اومدم و ازش فاصله گرفتم
دستی به سرم کشیدم.
موهامو که در اثر شدت ضربه توی صورتم ریخته بود رو مرتب کردم .
سرم پایین بود… چشمم روی یک جفت کفش مردانه که درست مقابلم قرار داشت ثابت موند…
نگاهم رو از کفش های براق مشکیش برداشتم. موهامو که در

دانلود رمان زندگی دلناز جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون،تبلت

خلاصه: دانلود رمان زندگی دلناز ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻡ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺩﻟﻨﺎﺯ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﺗﻮﯼ ﺷﻬﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ …ﺩﺭ ﻣﯿﻮﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺷﺨﺼﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﺪﻩ … ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﻮﺵ اگر نیایی…چه کرده ای با دلم ، حالم مثل گذشته نیست ، از یک سو تنها هستم و از سوی دیگر  تنهایی در کنارم نیست … دلتنگی می آید به سراغم و زندگی ام یک لحظه آرام نیست…هر لحظه بی تابم ، در قفس نشسته ام اما در حال پرواز به سوی آسمانم…

کویر هم با تو دریا میشود ، اگر نیایی در کنارم ، امروزم فردا نمیشود…

قسمتی از رمان زندگی دلناز »

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ
ﻏﺮﻭﻟﻨﺪﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﯾﻊ ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﻭﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ
ﺍﺯ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺟﺴﻤﯽ
ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﺵ ﺩﻝ ﺁﺭﺍﻡ ﺣﺮﺻﯽ ﻧﻔﺴﺶ ﺭﺍ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑرخاست ﺧﺎﮎ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻧﺪ
ﺩﻝ ﺁﺭﺍﻡ – ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻘﺪ ﺑا ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯿﺮﯼ ﺯﺩﯼ
ﻧﻔﻠﻢ ﮐﺮﺩﯼ دانلود رمان زندگی دلناز
– ﻧﻔﻠﻪ؟؟؟ﺑﺎﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ؟؟؟ﭼﻨﺪﺑﺎﺭ ﺑﮕﻢ
ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﮑﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﯿﺴﺖ؟؟؟ دانلود رمان زندگی دلناز
ﺩﻝ ﺁﺭﺍﻡ ﺗﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﭻ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ
– ﺩﯾﺮﺕ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﺍ؟؟ !!
ﺑﻪ ﮐﻞ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﺯﺩ ﻭ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ
ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺮ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﺳﺖ
ﮐﺮﺩﻧﺶ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻼﺱ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺪﺕ ﮐﻪ ﺩﺭﮐﻼﺱ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ
ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻧﯽ بی ﺘﻮﺟﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﺁﺧﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﺱ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ
ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ

 

صفحه 1 از 2112345...1020...قبلی »