نوول فا

» دانلود رمان جدید

تبلیغات

دانلود رمان تبانی غزاله پاسبان

دانلود رمان تبانی غزاله پاسبان

بالاخره پایان نامه “دوست‌داشتنت” تمام شد.
اما هنوز اول راهم؛ چون قرار است برای دفاع جلوی” زندگی” بایستم.

مقدمه:
طول کشید تا راز زندگی را دریابم،
درد‌ها کشیدم تا خط به خط کتاب خلقت را حفظ شوم.
فهمیدم همیشه همانی که می‌خواهی نمی‌شود، فهمیدم بی‌تفاوتی از همه‌ی دردها بالاتر است،

از همه‌ی انتقام‌ها سوزان‌تر است.
فهمیدم تنفر هم نوعی عشق است، حتی دلخوری و فریاد و داد و بیداد و ناراحتی هم از میزان

اهمیتش منشاء گرفته‌است.اما؛ وقتی بی تفاوت می‌شوی، یعنی بریده‌ای، یعنی آخرین ذره‌های

احساسی که به او داشتی هم از قلبت بیرون ریخت و حالا از مسمومیت عشق پاک و بری شدی.
فهمیدم دروغ می‌گویند که غرور بزرگترین دشمنه، به‌خدا که دروغ می‌گویند.
گاهی نباید غرورت را زیر پا بذاری و ببخشی، گاهی باید غرورت را پرچم کنی و بالا بگیری و بروی

رد شوی، به جهنم که آدما پشت سرت چه می‌کشند، به درک که دوستشان داری باید رفت،

باید بی‌حرف و مقدمه رفت تا بفهمند رفتن هم بلد بودی و تمام این سال‌ها نرفتی.
زمان زیادی گذشت تا بفهمم خدا بهترین دوسته،‌ تا با تمام سلول‌های تنم درک کنم فقط خدا را دارم و خلاص…
سخت گذشت تا بفهمم سلامتی بزرگ‌ترین ثروته و آسایش، بزرگ‌ترین نعمت…
هرکی زبونش نرمه دلش گرم نیست، اونی‌که اخلاقش تنده جنسش سخت نیست.
اونی‌که می‌خنده بی درد و غم نیست، ظاهر دلیلی بر باطن نیست.
فهمیدم هیشکی موظف به آروم‌کردنت نیست.
فهمیدم جنگ با بعضیا اوج حماقته، بزرگ‌ترین اشتباهه.
فهمیدم گاهی اوقات خواسته‌هات حتی با زاری و التماس هم انجام‌شدنی نیست.
فهمیدم گاهی تو اوج شلوغی تنهاترینی، فهمیدم اونی که از همه بهت نزدیک‌تره موظف نیست

بهت خــ ـیانـت نکنه، فهمیدم زندگی یعنی من، یعنی من من من و خلاص.
زمان زیادی نیست که راز زندگی را دریافتم اما؛ این‌قدر ازش آموخته‌ام که انگار از بدو تولد می‌دانستم.
هرچه‌قدر اطرافیانم بگویند غلط است، بازهم من همین راز را به همه می‌گویم.
آی آدمای سرگردان، زندگی یعنی تو، وقتی به دنیا آمدی تو به دنیا آمدی تو با او به دنیا نیامدی

که ازش انتظار‌های عجیب غریب داری، بگرد ببین دلت چه می‌خواهد، تو به دنیا آمدی و تو می‌میری،‌

نه زمان تولد با دیگران به دنیا آمدی نه زمان مرگ با دیگری در یک گور می‌گذارنت،

پس همه را بیخیال،خودت دلت چه می‌خواهد، فقط خودت باش و خدا…

 

دانلود رمان تبانی غزاله پاسبان

دانلود رمان تبانی غزاله پاسبان

پیشاپیش شهادت سید وسالار شهیدان امام حسین(ع) و یاران ایشان را تسلیت عرض میکنم

قسمتی از داستان :

ماشین رو نگه داشتم، خداکنه قفل‌ها عوض نشده باشند، خداکنه…
پیاده شدم، کلیدهام رو آوردم بالا و قفل خاک‌گرفته و کثیف رو بین دست‌هایی که می‌لرزید

گرفتم و باز کردم، سرمای وحشتناک قفل فلزی تا مغز استخونم رفت، در آهنی آبی رنگ رو گرفتم

و هل دادم. صدای لولای زنگ‌زده‌اش سکوت وهم انگیز باغ رو شکست. هردو طرف را باز کردم.

تو ماشین برگشتم و از سرمای مرگبار هوا سیخ نشستم و کف دست‌هام رو تند تند مالیدم که کمی گرم بشم.

مه غلیظی بود، فرمون رو گرفتم و دنده رو خلاص کردم و آروم حرکت کردم، صدای سنگ‌ریزه‌های

راه شنی زیر لاستیک‌های ماشین تنها صدا بود.

 

دانلود رمان میوه ی ممنوعه اندروید،pdf

 

نویسنده : Maryam-23
دانلود رمان میوه ممنوعه
ژانر : عاشقانه ، معمایی

خلاصه:
داستان از زبون اول شخص تعریف میشه ، اول شخص ما دختریه برعکس

شخصیتهای دختر رمانای دیگه … زبون دراز نیست اما رکه ، کم حرفه ،

شیطون نیست ، آرومه !! نمیشه گفت گوشه گیره اما زیاد توی جمع

نیست … احساساتی نیست اما قلبش از سنگ هم نیست ، یه دختر

متفاوت ، یه دختر که رفتارای خاصش آدمو جذبش میکنه !! دلیل این

رفتاراش چی میتونه باشه ؟؟


غرور ؟؟ غرور برای چی ؟! بخاطر داشتن چهره ی جذاب ؟ شاید … میوه ی

ممنوعه ی داستان کیه ؟؟ چرا ممنوعه ؟؟ یعنی میشه این ممنوعیت

برداشته بشه ؟؟
توی یه خونواده متوسط رو به بالا زندگی میکنه ، توی یه خونه ی فوق

العاده و خونواده پر جمعیت ، برخلاف غیرتی بودن برادرش کاری رو دنبال

میکنه که بهش علاقه داره !! این کار چی هست ؟؟
نه هنریه نه فنی ، یه حرفه که شاید خیلی کم طرفدار داشته باشه اما

دختر داستان ما دوستش داره و برخلاف بی تفاوت بودن به یه سری چیزا

دنبالش میکنه ، توی همین راه با کسی آشنا میشه که …
که ؟؟ یعنی میتونه قلب دختر خاص داستان مارو تسخیر کنه ؟؟ این بین

چیزی رو از دست میده که خیلی براش مهمه ، نه تنها برای اون ، برای

همه ی آدما مهمه … چرا ؟؟ مگه گناهش چیه ؟؟ یعنی بدون داشتن اون

هم میتونه زندگی کنه ؟؟ میتونه مثل سابق رفتار کنه ؟؟
پسر داستان چی ؟؟ میتونه با نبودش کنار بیاد ؟؟ مطمئنا حدسش براتون سخته !!
باید خوند تا فهمید

 

دانلود رمان پایانِ تلخ اندروید،pdf،جاوا

 

نام رمان:پایانِ تلخ (جلد اول)
نویسنده : Maryam_23
ژانر:عاشقانه ، معمایی
خلاصه:
داستان از زبون اول شخصه … اول شخص ما پسریه که فوق العاده

احساساتی و مهربونه … بر خلاف پسرای دیگه غرور نداره ، همیشه می

خنده !! ساده ست و ساده زندگی می کنه ، ساده می پوشه ، ساده

رفتار می کنه …
نیازی به شناختن نداره … چون خودشه !!


پسر داستان ما دلباخته ی دختر خالشه که خب شوهر خالش به هر

دلیلی با ازدواجشون مخالفه … این بین اتفاقاتی میفته که پسر تصمیم

می گیره عوض بشه ، می خواد وجود خدا رو انکار کنه چون فکر می کنه

مسبب تموم اتفاقات خدا بوده …
وارد حرفه ای میشه که همیشه ازش کناره گیری می کرده ، چون می

خواد به خدا ثابت کنه که بدون اون هم می تونه موفق باشه … اما آیا می

تونه ؟؟
اتفاقاتی میفته که پسر متوجه میشه از سادگیش سواستفاده شده و رو دست خورده و ..

همونطور که موهام رو با حوله خشک می کردم به طرف حیاط رفتم و بلند گفتم :
_کیه ؟؟
صدای نازش به گوشم رسید :
_باز کن می فهمی …
لبخند زنون سریع دمپایی هامو پوشیدم و حوله رو پرت کردم کنار در و از پله های ایوون پایین رفتم … تند خودمو رسوندم پشت در … دستی به موهام کشیدم و درو باز کردم … زیباتر از همیشه جلوم ظاهر شد … لبخند زد و گفت :
_سلام …
محو صورتش شده بودم … با نیش باز گفتم :
_سلام بروی ماهت …
ناز خندید و گفت :
_تعارف نمی کنی بیام تو ؟
سریع کنار رفتم و گفتم :
_مگه می شه ؟؟ بیا تو عزیزم …
آروم و با لبخند از کنارم رد شد …فقط خدا می دونست چقدر این دخترو

 

دانلود رمان ایستادم جاوا ، اندروید ، pdf، ایفون ، تبلت

نویسنده : راضیه درویش زاده

ژانر:عاشقانه

خلاصه:

ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ “ﻫﯿﭽﮑﺲ ” ﺩﺳﺖ ﺍﺯ “ﺍﺭﺯﺷﻬﺎﯾﺖ ” ﻧﮑﺶ ﭼﻮﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﺪ ،

ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ “ﻣﻦ” بی ارزش..ارزش!!

زمانی ارزش این کلمه رو فهمیدم که از من فقط یک “من”بی ارزش مونده بود..نمیدونم شاید یادم رفته بود مهربونی

و سادگی باعث نمیشه ساده لوح هم بشم و خیلی راحت غرورمو بشکونم ..اره یادم رفته بود که اگه میخوام مهربون

باشم باید غرورمو نگه دارم..یادم رفته بود مهربونی با غرور قشنگ تره. یادم رفته بود

سادگی و سادلوحی اصلا مث هم نیستن.

شاید من اصلا ساده نبودم و ساده لوح بودم شاید هم اصلا مهربون نبودم و غرور نداشتم

و این باعث میشد مهربون به نظر بیام..

چون الان میخوام دیگه مهربون نباشم دیگه ساده نباشم میخوام پاشم وایسم اینبار

غرورِ که توی من حرف اولو میزنه اینبار میخوام ایستاده بجنگم..

بجنگم با کسایی که یه روز غرورمو زیر پا له کردن اینبار میخوام دیگه زمین نخورم..

دیگه میخوام بشم یک “من” باارزش..منی که بهم

افتحار کنن نه با ترحم نگام کنن..آره یادم رفته وجود من با ارزشِ..من یه دخترم..

دختری که ارزشش تو جامعه بالاس دیگه نمیخوام با وجودم باعث بی ارزشی اسم دختر بشم..

میخوام بشم یک “منِ” باارزش..ایستادم چون دیگه نمیخوام ترحم انگیز باشه..ایستادم چون من با ارزشم..

ایستادم چون مغرورم..ایستادم چون من یک دخترم..

 

قسمتی از رمان ایستادم :

با صدای غرغرای مامان که داشت بجون من میزد سرمو از تو گوشی در اوردم
-جووونم مامان
صداش اومد:زرمارو جووونم ۳ساعته دارم صدات میکنم بسوزه همون گوشیت که دیگه دیوونم کردی ۲۴

ساعت تو اون خراب شد دور گوشیتی از تو آیینه به خودم لبخند زدم ولی میتونستم قسم بخورم اگه مامانم

با این وضع منو میدیدحتما میکشتم خنده ریزی کردم گوشیو انداختم رو تخت از رو تخت پریدم پایین و اومدم

بیرون مامان داشت از پله ها میومد بالا با حرص و خشم نگام میکرد بدجور خندم گرفته بود سریع سرمو

انداختم پایین و با احتیاط از کنارش رد شدم هنوز ۲پله بیشتر نرفته بودم که صدای گوشیم اومد

 

دانلود رمان ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

دانلود رمان ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

دانلود رمان ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

نویسنده : ❤️Ava20

ژانر : ترسناک

خلاصه :
سالها گذشت و گذشت تا رسید به زمانى که دوقلو ها بزرگ شدن ، بدون مادر و بدون پدر ، مثه یه انسان معمولى ! اما ! این دوقلو ها از تغییراتى که وجودشون کرده و میکنه ! متعجبن ! و این باعث میشه برن دنبال اینکه چرا الکى زخمى میشن ! یا چرا همیشه احساس میکنن دور برشون آدمایى هستن که اونا رو زیر نظر دارن ! کم کم این دو تا براى فهمیدن حقیقت میفهمن کین و زندگیشون کاملا از هم جدا میشه و …

دانلود رمان ولهان جاوا، اندروید،pdf، ایفون

مقدمه :
آى ایستاده بر زمین پدران !
خون پدران پنهان شده در این زمین !
خون فرزندان پنهان شده در این زمین !
خون مادران پنهان شده در این زمین !
با صداى ترسناک میترسانى مارا !
با صورت ترسناک میترسانى مارا !
آه صورت کوچک فرزندان !
مقابل صورت ترسناک تو !
آه دستان کودکیشان !
در صداى ترسناک تو!
ستارگان جنوبى گریه میکنند !
در دره هاى طلایى !
همه قهرمانان جمع خواهند شد !
همه فریاد خواهند زد !
گرگ مردنیست!
زمین طلایى خواهد شد !
دره قهرمانان!
پر از ستاره در غبار طلایى !
میخواندند اهنگ هاى رهایى !

قسمتی از رمان ظهور تریبل ها :

نور گرم و نوازش دهنده خورشید روى صورت مهتابى و زیبای دخترک نشست ، با غر غر از خواب بیدار شد و دستش را جلوى صورتش گرفت تا نور خورشید بیشتر از این چشمش را نزند.
_ اه متنفرم از خورشید !
خودش را پایین کشید و از تخت پایین پرید ، به اتاق درهم و کثیفش نگاه کرد ، لبخند عمیقى زد و با خود گفت :
_ نمیدونم چرا همیشه از کثیفى خوشم میاد !
بوى لجن و کپک در اتاقش را با لذت بویید و بعد از عوض کردن لباسهایش از اتاقش خارج شد ، عمو بهروز و عمو یاشارش روى میز نشسته و مشغول خوردن صبحانه بودند ، با دیدن دخترک لبخند زدند و عمو بهروزش گفت :
_ به ، اطلس خانوم نفس خودم بیدار شدى ؟! بیا صبحانه بدم

دانلود رمان در پس ابرها جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان در پس ابرها

دانلود رمان در پس ابرها

رمان: در پس ابرها
نویسنده :  Atefeh_Nicktalab
ژانر:اجتماعی… عاشقانه… معمایی…

❌کپی و انتشار این رمان غیر از سایت نگاه دانلود ممنوع است و پیگرد قانونی دارد. ❌

خلاصه:
همیشه یادمان باشد در پس ابرها، رازی همچون ماه پنهان است و با برملا شدنش

زندگی خیلی ها تحت شعاع قرار میگیرد…
زندگی دو خواهر به نام های نهال و نازنین، با پدید آمدن یکی از همین ماه های رازآلود از

پس ابرهای پنهانکار، در آسمان حقیقت، از این رو به آن رو میشود…

رازی که نشان میدهد، نازنین دزدیده شده است…

مقدمه:
می خواهم برگردم به روز های کودکی…
آن زمان ها که پدرم تنها قهرمان من بود…
عشق تنها در آغوش مادرم خلاصه میشد…
بالا ترین نقطه ی زمین، شانه های پدر بودند…
بدترین دشمنم و بهترین دوستم، خواهرم بود…
تنها دردم زانو های زخمیم بودند…
تنها چیزی که میشکست، اسباب بازی هایم بود…
و معنای خداحافظ، تا فردا بود…
اما…
وای از حالا…
و وای از…
حقیقت…
حقیقتی پنهان در پس ابرها…
حقیقتی که با برملا شدنش، شد تیشه ای بر ریشه ی من و تنها کسم…
و امان از سکوتی که…
درونمان را پنهان کرد…

قسمتی از رمان در پس ابرها:

به آسمان آفتابی بهاری نگاهی انداختم… به خاطر تابش شدید و سوزان خورشید داغ چشمهایم جمع شد

و دستم سایبان چشمانم…
نفس عمیقی کشیدم و داخل قبرستان شدم…سریع سنگ قبرشان را پیدا کردم…

نگاهی به اطراف انداختم و بین هر دو قبر نشستم و دستی بر روی قبر ها کشیدم…
اشک در چشمانم جوشید…خیره شدم به دو سنگ سیاه و سرد…
اشکهایم راه خودشان را پیدا کردند و مسیر گونه ها تا چانه ام را درمی نوردیدند…

هر قطره شان گونه هایم را تر میکرد…
این دل بازهم بدجوری هوایشان را کرده بود…با اینکه چند ماهی از مرگشان میگذشت،ولی هنوز با این

حقیقت تلخ کنار نیامده بودم…
درست مثل روز اول مرگشان اشک ریختم…

دانلود رمان رقص دل جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان رقص دل

ژانر: اجتماعی … عاشقانه

 

خلاصه :

آیلار صدر.. یه دخترِ آروم..که دنیای دخترونه و شیطنتهاش به دلیل بیماریش کم رنگ تر از بقیه

شده… طی سالهای متوالی کمبود های روحی زیادی رو سپری کرده.در این بین، تنش های اخیر

اونو عصبی تر از هر وقتی کرده
اما نتیجه این تنهایی در اواخر خودشو ببشتر به رخ میکشه.. آشنایی با یه فرد جدید!
یه ادم.. که در کنار غرور و صلابتش حامی خوبی میتونه باشه .. محکمه..پخته و تجربه دیده ست

…یه حامی که وجودش میتونه سراسر از حسهای خوب باشه..

 


و همین باعث میشه تا فصل جدیدی از کتاب زندگی آیلار با تمام اتفاقات گوناگونش رقم بخوره..
فرنوش گل محمدی .(miss farnoosh)

باران که ببارد …..
عطش قطره ها بر زمین سیلی میزند
طنین بودنت را جایی کنار گوشهایم زمزمه کـن
برای ر**ق*ص و پرواز دلم ،
این زمین
فقط
ساز صدایت را کم دارد
تو ملودی هارا بنواز
من دلم را پابه پایت
همگام میرقصانم
:. رقــص دل :.
معنی حقیقی لالایی وقتی برام به واقعیت تبدیل و تداعی میشد که خانم سعادت دبیر ادبیات با اون صدای نازک و ریزش در حالیکه به اطرافش کوچکترین توجهی نداشت و تو عمق شعر غرق شده بود هر بیت رو با شور و هوای خاصی خاصی میخوند:
– سینه از اتش دل در غم جانانه بسوخت
اتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دلبر دوری بگداخت
جانم از اتش مهرخ جانانه بسوخت
نگاه اخرم با دیدن جمعیتی از دختران سورمه ای پوش به خواب رفته یا در حال چرت مصادف شد، کمی بعد پلکام با سنگینی خاصی روی هم افتاد و

 

دانلود رمان ان دی ای جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان ان دی ای جلد دوم رمان محله ممنوعه جاوا،اندروید،pdf،ایفون

نویسنده: blod

درخواستی دوستان

نام رمان: ان دی ای(NDE)

جلد دوم رمان محله ممنوعه

در علم پزشکی به تجربه ی نزدیک به مرگ، NDE گفته میشه.
نام نویسنده: Blod(سحر نورباقری)
ژانر: ترسناک- تخیلی
خلاصه رمان ان دی ای جلد دوم رمان محله ممنوعه :
مرگ ناگهانی حسام همه رو شوکه کرده. سیاوش، فرید و علی که به این مرگ مشکوکن؛

دنبال دلیل اصلی این اتفاق می گردن. پدرام، پسر مرموزی که ادعا می کنه دوست حسام بوده،

دنبالشون راه میوفته تا اونا رو از خطر دور نگه داره. اما چرا؟ جوابش فقط سه کلمه است؛ پدرام همون حسامه.

دانلود رمان محله ممنوعه جاوا ، اندروید ، ایفون ، pdf

مقدمه:

تغییر ناگهانی یه زندگی… تغییر شیوه ی زندگی… داشتن تمام چیز هایی که نداشتی و نداشتن تمام

چیز هایی که داشتی…گیج بودن… سردرگم بودن… دست و پا زدن بین یه دوراهی… معلق بودن بین دو

زندگی متفاوت… نمی دونم اسمش چی بود… سفر روح از جسمی به جسم دیگه… یا شاید انتقال افکار

و شخصیت یه فرد به فرد دیگه… من همون آدم بودم.با همون اخلاق و رفتار و تفکر… با همون احساسات

نسبت به اطرافیانم و همون نیروی خروشان درونم… اما این وسط چیزی تغییر کرده بود… جسمم… جسمی

که مال من نبود اما متعلق به من بود. جسم پسری به اسم پدرام.با یه خانواده ی خوشبخت و تعداد

زیادی دوست.سخت بود که تو آینه نگاه کنی و هر بار به جای تصویر خودت، فردی رو ببینی که چهره اش

برات غریبه س… به جای رنگ روشن موهات، چشمت به تیرگی موهای توی آینه بیوفته… به جای دو جفت

چشم شکلاتی و آروم، با دو جفت چشم توسی و شیطون رو به رو شی.من وسط زندگی قرار گرفته بودم

که همه چیزش برام غریبه بود… داشتن مادر مهربونی که من ته تغاریش بودم… داشتن پدر محکم و آرومی

که شوخی می کرد و می خندید و حتی یه بار هم سر بچه هاش داد نزده بود… برادرایی که تو رو جزئی از

خودشون می دونستن؛ باهات حرف می زدن و شوخی می کردن… یه زندگی آروم… چیزی که بیشتر

از همه باهاش غریبگی می کردم… تغییر ناگهانی یه زندگی… تغییر شیوه ی زندگی… همه چیز

عادی بود… جز منی که نمی تونستم زندگی گذشته ام رو فراموش کنم… تو مراسم کفن

و دفن خودم، جسم قبلم، حسام، شرکت کردم… با چشم دیدم که حسام دفن شد…

منی که کنار اون قبر ایستاده بودم، دفن شدم… به نظر خنده دار بود که یه آدم، تو

مراسم خودش شرکت کنه و به چشم بسته شدن زندگیش رو ببینه… زندگی

قبلی من تموم شد… بسته شد… با یه تغییر ناگهانی زندگی… یا یه سفر روح

از جسمی به جسم دیگه… حالا من پدرام بودم… پسر نوزده ساله ای که

حافظه اشو تو یه تصادف از دست داده بود… پسری از یه خانواده ی پر جمعیت…

یه پدر، یه مادر و سه برادر.کسی که زندگی آروم و عادی داشت… من حالا پدرام بودم.اما پدرام الان کجا بود؟

 

دانلود رمان وانیا ملکه خواب ها جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نویسنده : saniya

ژانر اصلی تخیلی/فانتزی وعاشقانه اس ولی شاید طنز و غمم توش باشه کلا قاطیه

جلد اول … درخواستی دوستان

جلد دوم در انجمن نگاه دانلود درحال تایپ است لطفا سوال نفرمایید

شهادت سید وسالار شهیدان امام حسین (ع) تسلیت عرض میکنم

سلام خب بعد چند روز دوباره خدمت دوستان اومدم حرف همیشگی من به دوستان جهت حمایت از نگاه دانلود در انجمن اون عضو بشید جهت عضویت کلیک کنید

خلاصه :
داستان از اونجایی شروع میشه که آنیا،دختر افسانه ای ما خواب میبینه،اما خوابای اون معمولی نیستن!خوابای وانیا میشن آینده،میشن واقعیت…
وانیا ما یک شب میخوابه ولی ایندفعه خواب عجیب غریبی میبینه و زندگیش میشه افسانه و داستان توی کتابا،پرت میشه تو یک سرزمین عجیب که پر از ماجرا های عجیب تره و همه چیزش تغییر میکنه از اسمش بگیر تا شیوه زندگیش
حالا این دختر باید اونجا چیکار کنه؟
چرا به اون سرزمین رفته؟
چطوری رفته؟
چه اتفاقایی براش میفته؟
چه ماموریت هایی داره؟
واقعیت چیه؟
اون کیه؟
چه قدرتی داره؟
چه کسانی رو میبینه؟
چه حسایی پیدا میکنه؟
من نمیگم شما باید بخونین.

توضیحی درباره اسم دختر رمان : اسم دختر رمان ابتدا آنیا هست و بعد از اتفاقاتی که قراره بیفته به وانیا تغییر میکنه…

دانلود رمان وانیا ملکه خواب ها جلد دوم جاوا ، اندروید، pdf،ایفون

خلاصه رمان وانیا ملکه خواب ها »

-آنیییی،نمیخوای از اون تخت دل بکنی؟
صدای مامانم بود که برای بار هزارم این جمله رو تکرار میکرد.آخه من موندم چه گیری به خواب من داره؟
مادر پایه ای دارم…ولی خب بعضی مواقع خیلی مقرراتی میشه و بیشتر هم این اتفاق صبح زود و سر بیدار کردن من اتفاق میفته وگرنه بقیه مواقع آدم باحالیه.
به سختی و زور از تخت قشنگم دل کندم و با همون سر و وضع رفتم توی آشپزخونه،متاسفانه خونه ما دوبلکس نبود و من آرزو به دل موندم یک بار از نرده‌ها سر بخورم و به آشپزخونه برم.چیه خو؟آرزو بر جوانان عیب نیس.
-آنی این چه سرووضعیه؟
-سلام بابا،سلام مامان، وای مامان بیخی که میخوام خواب دیشبمو برات بتعریفم…
-ایندفعه عفو خوردی،بگو
اینم از مامان ما.تعجب نکنین مدلش اینه.
-وای وای ی خواب جالبی بود که نمیدونی…خواب دیدم چند تا گرگ با صورت های انسان روی مبل های توی خونه ما نشستن و دارن چایی میخورن…

 

دانلود رمان خاطره ترسناک جاوا ، اندروید، pdf، ایفون ، تبلت

نویسنده: یوتاب درخشنده

رمان:خاطره ترسناک
نویسنده:یوتاب درخشنده
ژانر:ترسناک
خلاصه:

تا به حال درباره جن و شیطان شنیدی …
این داستان توی کتاب نیست …
این یه داستان واقعیه
ببخشید دیگه این اولین بارمه که ترسناک مینویسم

قسمتی از رمان خاطره ترستاک »

از کودکی علاقه شدیدی به دیدن مناطق جن زده داشتم
از وقتی که فارق التحصیل شدم بهمراه دو دوست صمیمی ام
فرشید و مینا که همدانشگاهی هم بودیم و بعدا فرشید و مینا
ازدواج کردن به سفرهای گروهی میریم و راجب ارواح تحقیق میکنیم…
صبح به آرامی بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم در آیینه نگاهی
به خودم انداختم ، تلویزیون رو روشن کردم در یک دستم کنترل و در دست
دیگرم لیوان چایی ام گرفته بودم که یکدفعه صدای جیغ زنانه و بلندی از
اتاقم بلند شد از شدت شوک تکانی خوردم و چایی روی پام ریخت
صدای داد من و جیغ باهم قاطی شده بود
بدو بدو به داخل اتاق دویدم اما کسی آنجا نبود
نگاهی به موبایلم انداختم که صدا از داخلش می امد
آرام قدم برداشتم اسم فرشید روی گوشی افتاده بود
نفس راحتی کشیدم و فوشی نثارش کردم و برداشتم:
الو…سلام سهیل جون…نترسیدی که …
سریعا گفتم: نکبت این صدای مزخرف چی بود؟
خنده ای کرد و گفت: دیروز بلوتوث کردم بعد گذاشتم
رو زنگت تا یه شوکه باحال بهت بدم!!
گفت: راستی…یه سوپرایز برات دارم
یادته گفتم مینا چند وقته خواب یه کلبه رو میبینه
گفتم: آره .. چطور؟
فرشید با هیجان بیشتر ادامه داد: دیشب هم باز اون خوابو دید
تا اینکه اتفاقی فهمیدم اون کلبه واقعا وجود داره
توی دهکده مادربزرگش تو حاشیه کرج هستش
با کنجکاوی گفتم : خوب…
ادامه داد: اهالی روستا میگن جن زدس
هر ماه یکروز صدای جیغ و داد از کلبه می آید
هرکی هم واردش شده دیگه برنگشته!!
مادربزرگش میگفت همین دیشب یکی از اهالی
که خوابگرد بوده بطور اتفاقی بسمت کلبه میرفته
که یک هیزم شکن که داشته از اونجا رد میشه

 

صفحه 1 از 812345...قبلی »