نوول فا

تبلیغات

دانلود رمان رخ دیوانه برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون،ایپد

دانلود رمان رخ دیوانه برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نام نویسنده:sarihane
ژانر:احساسی
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از رازهای نهفته است
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از درد دلهایی است که به زبان آوردنش

سخت است . من نیز درد دلم را ، درد دل همه را بی پرده و ساده

مینویسم تا همه ساده بخوانند و ساده درک کنند .


قصه من قصه دلدادگی تنها نیست قصه جدایی قصه خیانت وشاید تولدی دیگر

مقدمه:گاهی یک جمله یک زندگی جهنم میکنه گاهی یک جمله زندگی

بهشت هر چیزی ممکن پس فکر کن حرفت به طرف مقابلت بزن.
-دقیقا نمیدونم این بار چندم طول این چهار دیواری ۳*۴ طی میکنم بارها به

صفحه گوشیم نگاه میکنم.
شاید حتی یک پیام این دل نگرانی ازم دور کنه،اما هیچ چیز امیدوار کننده

ای نیست
با زنگ خور گوشیم از فکر بیرون میام نگاهم روی صفحه گوشیم قفل میشه
فقط یک کلمه توی ذهنم دوران پیدا میکنه خودش… دکمه اتصال میزنم
اجازه حرف بهش نمیدم معلوم هست کجایی کسرا میدونی چند بار زنگ زدم میدونی
چقدر پیام دادم در دست رس نبودی نمیگی نگران میشم کجایی الان چهار

ساعت پیش باید رسیده باشی
و فقط سکوت که باعث میشه ساکت باشم
خانم شیرازی؟خودم هستم بفرمایید !؟ میتونم بپرسم گوشی برادر من چرا پیش شماست؟
شما چه نسبتی با اقای شیرازی دارید ؟
اقا گفتم که گوشی برادرم پس منم میشم خواهرش
متاسفانه خبر ناگواری براتون دارم !
چه اتفاقی افتاده اقا نصف جان شدم ؟
متاسفانه ایشون تصادف کردن
چی تصادف الان کجاست ؟
خانم محترم تشریف بیارید خودتان متوجه میشید.
کجا باید بیام

 

دانلود رمان سه تفنگدار شیطون برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون،ایپد

دانلود رمان سه تفنگدار شیطون برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون،ایپد

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نام : سه تفنگدار شیطون
نویسنده : فاطمه موسوی

ژانر: طنز

جلد:اول

از زبان: سه تادختر
مکان: ایران
نویسنده: فاطمه موسوی

شخصیت های مونث: آیدا….یاسی…فاطمه

شخصیت های مذکر: متین…اردلان…علی…سمیر

خلاصه:
داستان درباره سه تادختر،یابهتر بگم سه تا تفنگدار.آیدا یعنی همون تفنگدار اول کسیه که اینقدر شیطونه که باعث میشه پسر سرگرد محمدی یعنی همون متین از دستش سر به دیوار بکوبه . یاسی تفنگدار دوم ما پایه و رفیق فابریک آیداس و تنها مشکل زندگیش نبود مادرشه . تفنگدارسوممون فاطمه یه خورده زیادی عاشق .حالا عاشق کی؟ عاشق پسر خاله مامانش . حالا این سه تا قصد کردن که داستان زندگیشون رو برامون تعریف کنند. امیدوارم که خوشتون بیاد.اما دقت داشته باشین که این جلد فقط مال معرفی افرادو سبک اخلاقاشون و مقدمه آشنا شدن . جلد دوم اتفاقات اصلی و عاشقانه داره .
رمان طبق قوانین کارگروه مصادیق جرایم رایانه ای حذف شد
مقدمه:
نوشته های روی شن،مهمان اولین موج دریا هستند
اماحکاکی های روی سنگ،مهمان همیشگی تاریخند
ودوستان خوب حک شدگان روی قلبندوماندگاران ابدی
ز آیهان خداحافظی کردم و کیفمو صاف کردم و وارد شدم . با شادی به بچه ها نگاه کردم که وا رفتم . با صدایی بلند گفتم :
من-خدایااینا چرا اینقدرگنده هستن؟اصلا چرا من نمی شناسمشون؟
علیک سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ خانواده خوبن ؟ همسرتون خوبه ؟ یدونم مال من جور کن . من آیدا هستم،آیدا موسوی ملقب به موسی یا آیدی ..۱۴سالمه و روزا ساعت دو کلاس دارم تا درس های مهم زندگی رو به شیطون آموزش بدم .امروزروز اول مهرماه اما نمیدونم چرا دوستامو نمی بینم. هرچی می بینم فقط دخترای گنده در دخترای گنده در

دانلود رمان سیـزده،هشتادو نه برای جاوا، اندروید،pdf

دانلود رمان سیـزده،هشتادو نه برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

نویسنده :حدیثه اسماعیلی
خلاصه:
آیه دختری با سرگذشت و سرنوشتی،جالب!

این دختر تو بچگیش مشکلاتی داشته و ترسهایی رو تجربه کرده که بعد از

بیست و یکسال نمیتونه فراموششون کنه.

ترسوندن آیه تو بچگیش،سرگرمی نوه های بزرگ فامیل بود و خیلی هارو

به خنده مینداخت!
ترس هایی که شاید با روح و روان دختر،بازی کرده.

سعی میکنه فراموش کنه اما یکبار دیگه،تو سن بلوغش،کسی دست رو

نقطه ضعف آیه میذاره و دوباره زندگی اون رو درگیر میکنه…اینبار بدتر از

همیشه…اینبار احساسات هم درگیره…


ولی این سال،سالی نیست جز..

سیــــــزده،هشتادو نه!

اون دختر،حالا بیست و یکسالشه،دختری پر از ترس و دلهره!

آیه داستان ما دختری عصبیه و مجبوره بخاطر درمان خودش و از بین بردن

ترسهایی که زندگیش رو نابود میکنن از یکی کمک بگیره!

و چه کسی بهتر از یک روانشناس؟!
سیـــزده،هشتــادو نه!
حدیثــــه اسماعیلـــی!
سیــــزده،هشتادو نه:
گاز بزرگی به همبرگرم زدم و همین باعث شد نصف مواد از زیرش توی کیسه بریزه.مهرناز همونطور که سیب زمینیش رو میخورد گفت:
چند شبه رعایت نمیکنی ها!بااین وضع چاق میشی.
بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم:
نمیتونم از گشنگی بمیرم که.بیخیال بابا!نوشتی جزوه هارو؟
خودکارش رو پایین انداخت و گفت:
آره.یادت باشه کپی بگیرم برات!
زیر لب یه “خب” گفتمو یه گاز دیگه به همبرگر زدم!
ساره لگدی به پام زدو آروم گفت:
عین آدم بخور.آبرومونو بردی!
آدمه گشنه این چیزا سرش میشد مگه؟بیخیال غذام رو جوییدم.بیخیال چشم غره های ساره!غذامون که تموم شد یا بهتره بگم من که سیر شدم  از جا بلند شدیم و از رستوران بیرون

 

دانلود رمان سنگدل برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان سنگدل برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نام رمان: سنگدل
نویسنده:س.شب
ژانر:اجتماعی..عاشقانه
داستان درباره ی دختری که برای نجات زندگی اعضای خانوادش سختی های زیادی در زندگی تحمل میکنه .که ازش یک دختر با قلب سنگی ساخته دختری که در ظاهر سنگدله ولی باطنی از جنس شیشه داره.وسر نوشت براش بازی رودر نظر میگیره که برای نجات از اون باید سختی های زیادی رو تحمل کنه.امروز خیلی خستم.از صبح که بیدار شدم تا الان که
ساعت۸ شبه اصلا استراحت نکردم.
روزای فرد خیلی خسته کننده است.صبحا از ساعت۷ تا ساعت ۳تو تو لیدی کار میکنم .
از ساعت ۴تا ۸شبم تو باشگاه رزمی کار میکنم.اوایل برای نظافت میرفتم.


ولی بعد از چند وقت خانم وثوق فهمید که استعداد خوبی تو یاد گیری دارم کمکم کرد بهم یاد داد که چکار کنم تمریناتی که خانم وثوق بهم گفتو هر روز انجام دادم الان ۴ساله که تمرین میکنم.
از سه ماه پیش تا الان مربی بچه ها حامله شده خانم وثوقم لطف کرد این کارو تو روزای فرد بهم پیشنهاد داد منم که خیلی احتیاج داشتم قبول کردم. فقط دوری راه از پایین شهر به بالای شهر برام خیلی سخته.
کار تو اون تولیدی تنها نمیتونست خرج خواهرو برادر ومادرمو بده
البته اگه از اون بی مصرفی که تو اون خونتست بگذریم.
که اسمشو نمی تونم پدر بزارم
چون مثل زالو داره خونمونو میمکه.
ساعت ۱۱شبه هوا خیلی سرده اونم برای من که یک کاپشن کهنه تنم کردم دستامو دور خودم میپیچم..
از سرکوچه حسن و اسی رو میبینم که کنار کوچه نشستن. از کنارشون رد میشم

دانلود رمان شیطان یتیم برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان شیطان یتیم برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

رمان شیطان یتیم برگرفته شده از یک فیلمه که شاید دیده باشین .

واقعا دلم می خواست یه رمان به همین سبک بنویسم .

امیدوارم که خوشتون بیاد .

 

نام رمان : شیطان یتیم
نام نویسنده : فاطمه موسوی ( آیدا )
ژانر : ترسناک ، معمایی
صاحب امتیاز : انجمن نگاه دانلود
از زبان : سوم شخص (راوی )
مکان : ایران – شمال

خب دوست نداشتم خلاصه ای بزارم اما از اونجا که خودم هم از رمان های

بی خلاصه خوشم نمیاد یه خلاصه کوچیک نوشتم :

خلاصه :
مینا و وحید بعد از اینکه سومین بچشون رو از دست دادن تصمیم گرفتن که

کودکی رو به فرزندی بگیرن و راهی یتیم خونه می شن و اونجاها …

میدونم کامل نبود اما زیاد توضیح بدم کل رمان لو میره .

مقدمه :
گرگ عاشق شده بود …
عاشق طعمه اش …
نزدیکش شد …
بوییدش …
بوسیدش و
با دندان گلویش را درید …
افسوس…
ذات احساس نمی شناسد …
دردش هر لحظه بیشتر میشد . سعی می کرد با کشیدن نفس عمیق

دردش رو تسکین بده . خیابون ها از شانسش شلوغ بودن . وحید با

سرعت به سمت بیمارستان می روند . سرعت ماشین حالش رو بدتر می

کرد . با درد ناگهانی که توی دلش پیچید جیغی بلند زد و مانتوش رو توی

دست هاش فشرد . بالاخره ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد . وحید

پیاده شدو چند دقیقه بعد با یه ویلچر برگشت . یه پرستار سن و سال دار به مینا

 

دانلود رمان چشمه عشاق برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان چشمه عشاق برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نام کاربری نویسنده: لیلا شریف

نام رمان: چشمه عشاق

ژانر رمان: عاشقانه , اجتماعی

داستان برمیگرده به حدود پنجاه سال قبل تا به امروز ،روایت دختری

روستایی به نام گیسو که که در روستایی دور افتاده همراه پدر مادر خود

زندگی میکند ، او دختری جسور و بسیار زیبا ست عاشق اسب سواری

است بر خلاف دختران روستا به مکتب میرود و تا کلاس هشتم درس

میخواند روستایشان توسط ارباب یا همان خان خانزاده اداره می شود پسر

خان که احمد نام دارد از بچگی عاشق گیسو میشود ولی گیسو هیچ گاه

احمد و حرف و حدیثها اهالی روستا رو جدی نمیگیرد . او با وجود پدر مادری

مهربان و روشنفکر خود را خوشبخت میداند و تنها نگرانیش مادرش است

که از ناراحتی قلبی رنج میبر، . و مداوای آن هزینه زیادی میخواهد که از

عهده آنها خارج است .
احمد گیسو را تحت فشار قرار میدهد که با ازدواج با او تمام هزینه درمان و

عمل مادرش رو میپردازد گیسو درمانده ،نمیداند چه تصمیمی بگیرد از

طرفی زندگی مادرش در خطر بود و هر چه زودتر باید تحت عمل جراحی

قرار می گرفت واز طرفی اصلا احمد را دوست نداشت .
با ورود دکتر جوانی به خانه بهداشت روستا زندگی گیسو و خانواده اش در

مسیر جدیدی قرار میگیرد ، کسی که قلب کوچک گیسو را میلرزاند و او را

در ستاره باران چشمان سیاهش در

دانلود رمان لبخند های آبنباتی برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان لبخند های آبنباتی برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

ژانر :عاشقانه،عاطفی،درام،اجتماعی
زبان :اول شخص،سوم شخص
نام کتاب:لبخند های آبنباتی
نام نویسندهsaadat6789
خلاصه:داستان درمورد دختریه که به تازگی خانواده اش رو از دست داده اما سرنوشت از نوشتن آینده ی این دختر هم صرفه نظر نمیکنه و هویت واقعی اش رو بهش میفهمونه…و اما، یک هویت مرموز…یک زندگی تازه رنگ گرفته و…شاید عشق
پایان خوش

《فصل اول》
آرام و بی دغدغه،کار میکشید تا کارش؛ تنهایی عمیق او را پر کند. دست

های ظریف و صفایش روی مانیتَور می چرخید و تازه به کار، مشغول شده

بود!صدای زن میانسالی باعث شد دست هایش دست از چرخیدن بر دارد:
-خانم امینی؟! آقای داوودی در اتاق سمت چپ، منتظر شما هستند
لب هایش آرام باز وبسته شد! آب دهانش رو قورت داد و به سمت آن اتاق روانه شد،به دست های قفل شده اش، طرح مشت داد و بر در آن اتاق کوباند. صدای بم مردی، اجازه ی ورود را صادر کرد. داخل شد. سرش را زیر انداخت و با صدای ظریف و مظلومانه اش گفت: مهندسی کامپیوتر خوندم… چند جایی هم استخدام شدم ولی برای گرفتن مدرکم، اون جا رو ترک کردم. اومدم اینجا جدی کار کنم…
پاسخ شنید: اینجا شرکت بین المللی ” آریا” س! کار در اینجا مشکله! میتونی؟
سرش را با امید بالا آورد و با چشم های خاکستری رنگ براقش ، با امید پاسخ داد: میتونم…
داوودی، خمیازه ایی کشید و برگه ایی به سمت او قرار داد و بی حوصله، اما در

 

دانلود رمان مرا آزاد کن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان مرا آزاد کن

 

نویسنده : آرزو فیضی

ژانر رمان:عاشقانه
مقدمه:
میخواهم مرور کنم زنه در آیینه را
زنی خسته از بازی زمانه را
میخواهم خلاص کنم زنه اسیر را
زنی به زنجیر کشیده در اسارت یار را
میخواهم رها کنم روح سختی کشیده را
خلاص شوم از شر جسم خاکی
خلاصه:
میخواهم از زنی بگم که همیشه دنیا برعکس تصوراتش چرخید …دختر قصه ما تو خانواده مذهبی و بین ۳ تا پسر بزرگ میشه …با موافقت حاج باباش کاملا سنتی ازدواج میکنه….درست زمانی که تو قلبش نسبت به همسرش حسی پیدا میکنه و خدا ثمره زندگیشون رو میده….طوفانی سهمگین میاد و زندگیشون رو از هم می پاشونه…حالا میخواهیم همراه بشیم ببینیم زنه قصه ما در مقابل سختیها چطور دوام میاره

قسمتی از داستان

وقتی مامان میره سریع میپرم سر کمد تا لباس راحتیم رو عوض کنم چون این حاج بابای ما بدش میاد دختر باز بگرده.

یک بلیز آستین بلند همراه یک شلوار دمپا گشاد بر میدارم و میپوشم…شونه رو برمیدارم و موهای بلندم رو شونه میزنم

بابا هیچ وقت بهم اجازه کوتاهی مو نمیده میگه همه زیبای زن به موهای بلندش ،حاج بابا دیگه…به تصویرم تو آیینه نگاه میکنم …زیبای افسانه ای و خاصی ندارم اما مامان میگه چهره معصومی دارم.

راست میگه همین چهره معصومم باعث شده بابا اجازه بده حداقل دیپلم بگیرم
مامان- کجا موندی پس
صدای بلند مامان من رو به خودم میاره…سریع موهام رو میبندم و به طبقه پایین میرم همه اعضا خانواده طبق معمول تو آشپزخونن…
من- سلام به همه
حاج بابا سرش رو بلند میکنه و با چهره ای که همیشه عبوسه نگاهم میکنه..سرم رو پایبن میندازم همیشه از حاج بابا میترسیدم.

قلب مهربونی داشت اما چشمهاش همیشه ترسناک بود اما تا به حال از گل کمتر بهم نگفته
حاج بابا – باز نشستی
با تعجب سرم رو بلند میکنم صدای خنده عباس (برادر سومم و البته کمی تا قسمتی دلقک خانواده) میپیچه.

حاج بابا با اخم نگاهش میکنه …خوب خدا رو شکر نیشش بسته شد

 

دانلود رمان مهتاب در مه

مهتاب دختری شاد و سر حالیه که تویه خانواده آزاد بزرگ شده؛اما یه چارچوب‌هایی رو دارند و به اون پایبندند.
از طریق صفحات مجازی با پسری آشنا میشه که این آشنایی با عث دگرگون شدن زندگی مهتاب و اطرافیان میشه!
زندگی دست رنج اتفاقات است. اتفاقاتی چون عسل شیرین و چون زهر تلخ!
شاید بعضی آدما نیاز به تلنگر داشته با شند و بعضی دیگر پتک محکم! اصل برگشت به واقعیت‌هاست!
زندگی می‌گذرد حال تو را
که چگونه گذری زین زندگی

دانلود رمان مهتاب در مه

مقدمه:
هوا خیلی سرد بود. بخار غلیظی از دهنمون بیرون می‌اومد. نوک بینی‌مون قرمز شده بود. از سرما به خودمون می‌لرزیدیم و مچاله شده بودیم. وارد پارک شدیم. راه چادر رو در پیش گرفتیم، از دور دیدیم اون‌جا شلوغه! به مهشید گفتم:
– اون‌جا چه خبره؟
– نمی‌دونم؛ دلم شور می‌زنه
-منم!
رسیدیم به محوطه. دور چادر رو نوار زرد رنگی کشیده بودند! چند تا پلیس اون‌جا بود. مردم همه جمع شده بودند.

با قدم‌های سست و لرزون نزدیک شدیم. یه برانکارد اونجا بود!

قسمتی از داستان :

الان نزدیک به دو هفته است، دنبال جا می‌گردم. همه‌اش از این می‌ترسم که پول تو دستم تموم بشه.

امروز عصر باز بامهران رفتیم یه چندجای دیگه رو سر زدیم تا اینکه یه جای مناسب درحد پولمون پیدا کردیم.

وقتی رفتیم مغازه رو دیدیم دود از سرم بلند شد. یه جای سه در شش بود.

گچای تاقش و چند جایی از دیواراش ریخته بود. کف و دیواراش خیلی کثیف بود و کِبِره زده بود.

تار عنکبوت از سقف تا رو زمین رسیده بود. نمی‌دونم چرا یادم به جنگل آمازون افتاد.

با این تار عنکبوتا، تارزان می‌تونست ازاین سمت به اون سمت بپره.تیکه به تیکه روی دیوار جای میخ بود.

کفش هم که انگاری زلزله اومده بود و یه طوفان سهمگین هم شده بود. از بس آشغال روش بود.

از این‌که مجبور بودم اونجا بایستم و مغازه رو ببینم حالم داشت به هم می‌خورد.

باید یه دست به درو دیوارش می‌کشیدیم و هم‌چنین کفش.
مهران: چیکار کنیم؟
– چاره‌ای نیست. جای بهتری گیر نمیاد. کاچی به از هیچی!

دانلود رمان فراز نیاز برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان فراز نیاز برای جاوا، اندروید،pdf،ایفون

نام رمان:فراز نیاز

نام نویسنده:meli00

ژانر:غمگین..احساسی..عاشقانه..شاد
خلاصه:
داستان در مورد زندگی دختری به اسم آوا هستش..آوا در یک خانواده ی ثروتمند به دنیا اومده و دو برادر به اسم آوش و آیین داره..تک دختر خانواده

هست و البته بچه ی آخر..آوا وابستگی شدیدی به خانواده اش دارد..در اثر

یک اتفاق که برای پدر و مادر آوا پیش می آید آوا تا مدتی افسرده

میشود..بعد از مدتی با آوش بر سر مسئله ای اختلاف پیدا می کند و خانه

را ترک می کند و این شروعی تلخ و در حین حال دل نشین برای آواست..

ساعت ۸:۱۵ بود و دوتامون مطمعن بودیم به دلیل تاخیرمون به دست

شریفی معاخذه میشیم..بالاخره رسیدیم به در کلاس و چند ثانیه صبر

کردیم تا نفسمون بالا بیاد..تمنا در زد و اول رفت تو.منم دستی به مغنعم

کشیدم و با اعتماد به نفس کامل وارد شدم.نگاهم افتاد به استاد

شریفی..یا باب الحوایج..این چرا اینقدر ترسناک شده..چنان اخمی کرده

بود که نگو..تمنا بیچاره با مِن و مِن گفت:
_س..سلام استاد
اما من با کمال پررویی گفتم:
_به به سلام بر استاد شریفی بزرگ..خوبین؟خوشین؟بدون ما خوش میگذره؟
با این حرفم کلاس رفت رو هوا.شریفی خندش گرفت اما سریع روشو کرد اونطرف و خودشو جمع و جور کرد و دوباره با اخم برگشت طرف بچه ها و گفت:
_ساکت
همه ساکت شدن و خودشونو جمع و جور کردن..اما من با یه لبخند پررنگ بهش زل زده بودم..صورتشو کرد طرف من و گفت:
_علیک سلام خانم تهرانی نسب..این بار چندمتونه که دیر

 

صفحه 3 از 7112345...102030...قبلی »