نوول فا

» دسته‌بندی نشده

تبلیغات

دانلود رمان یه دروغ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان یه دروغ جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

خلاصه ˸

داستان درمورد دختری به نام ساریناست که در خانواده ی ثروتمند زندگی

میکنه ، سارینا دختر آزادی هست هرکار که دلش بخواد انجام می ده مادر

بزرگش تصمیم میگره که کاری کنه که تمام نوه هاش ازدواج کنند شاید

همه حرفش رو گوش کنن ولی سارینا با همه فرق می کنه …….

ااحساس اینکه مشت سانیار خورده باشه توی صورتم از خواب بیدار شدم

توی جام نیم خیز شدم خوب یکم وقت میخوام لود شم به اطراف نگاه

میکنم
_اااتو اینجا چیکار میکنی
سانیار باچشمای بسته و صدای خواب الود گفت
ای بابا باز تو از خواب بیدار شدی فراموشی گرفتیاخودت گفتی بیام
یکم فکر کردم یادم اومد دیشب از توی باغ صدا اومد منم ترسیدم به سانیار

گفتم بیاد پیشم از جام بلند شدم رفتم توی دستشوی صورتم رو شستم

اومدم بیرون جلوی آینه نشستم موهام رو شونه زدم داشتم توی آینه به

خودم نگاه میکردم که یکی در اتاقم رو زد اومد داخل مژگان بود
مژگان_صبح بخیر خانم مادرتون گفتن بیام شما و برادرتون رو بیدار کنم بیاید برا صبحانه
_باشه الان می ام
انقدر از این جوری حرف زدن مژگان بدم می اد که حد نداره همونطور که داشتم توی کمد دنبال لباس می گشتم سانیار رو صدا زدم
_سانی ، سانی بیدار شو الان مامی می اد بالا
یهو سانیار از جاش بلند شد و گفت
اومد!!!!
_کی ؟
_مامان
_نه گفتم اگه بلند نشی می آد
_اوف فکر کردم اومد الان باز میگه «چقدر می خوابین» داشتم به صدای نازک سانیار می خندیدم که در اتاق باز شد و

 

آقا جان شهادت جد بزرگوارتان ابا عبدلله حسین ع تسلیت

آقا جان شهادت جد بزرگوارتان ابا عبدلله حسین ع تسلیت

 

همانم و بسترم زمین است / عطشانم و قلبم آتشین است

دشمن همه سوی در کمین است / من عاشقم و گناهم این است

دلم گردیده در بحر غمت غرق / مَنِه بین منو فرزند خود فرق

اگر عیبم بود کم سن و سالی / چرا پس گاهواره گشته خالی؟!

خنده کنان می رود روز جزا در بهشت / هر که به دنیا کند گریه برای حسین

فرموده است حضرت صادق هر آنکسی / گریان جدّ ما شده با من برادر است

در حج و در عبادت و در سجده‌های شب / گریه کن حسین شریک پیمبر است . . .

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است ، بیراهه نرو ساده ترین راه حسین است

از مردم گمراه جهان راه مجویید ، نزدیکترین راه به الله حسین است . . .

علی یک دسته گل از یاس آورد / زطوبی شاخه ی احساس آورد

میان باغی از گل های زهرا / خوشا ام البنین عباس آورد . . .

آقا جان شهادت جد بزرگوارتان ابا عبدلله حسین ع تسلیت
شرح شرحه شرحه شدن عشق
در اجتهاد شریح آنروز که خون خدا را مباح میکرد
و اوج منزلت ری که جای بهشت نشست در نگاه پسر سعد
عاشورا فریادی رسا از حلقوم بریده تاریخ خطبه خطبه اشک
بر گونه های خشک وارثان آب عاشورا

ایام سوگواری سید وسالار شهیدان بر محبان ایشان تسلیت عرض میکنم

 

 

دانلود رمان دار مکافات

دانلود رمان دار مکافات . در مورد پسری‌ست به اسم امیرسام با مشکل بزرگی

در زندگی‌اش که ریشه در گذشته‌ی شوم و تلخش دارد و در این میان همه

را به جز خودش مقصر می‌داند.
اطرافیانش عشق را تنها راه برای حل مشکلش می‌دانند. هرکس تعریقی از عشق

دارد؛ او نیز با شناختی که از عشق پیدا کرده، در صدد رسیدن به آن است و برای

رسیدن به آن، دست به هر کاری می‌زند؛ حتی خشکاندن ریشه‌ی عشقی که در

قلب دو نفر دیگر، دو عاشق واقعی، جوانه زده بود؛ غافل از اینکه عشق، فراتر از چیزی‌ست که او شناخته است.

 

نام رمان: دار مکافات
نام نویسندگان: amir sam.A و fara) FATEMEH_R )
ویراستار:.:~LiYaN~:.
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
سطح رمان: نیمه حرفه‌ای

مقدمه:
باید تاوانش را می‌داد، تاوان دعاهای شبانه‌اش را، تاوان قطره به قطره اشک‌هایش را، مگر چه می‌خواست؟!
پسرک چشم به جهان گشود، بی‌گـ ـناه، پاک.
ولی سرشتش انگار او را با بدی‌های دنیا عجین کرده بود،
شد عذاب مادر، درد پدر،
بیماری‌اش از او مجسمه‌ای از شیطان ساخت.
تنی سخت‌تر از سنگ و دلی که زیر آن کوه سنگ با عشق می‌تپید.
روزگار طلبکارانه جانش را می‌خواست، جان کسی که خورشیدِ آسمان مادرش بود.
خورشید هم تاوان داد، تاوان بیماری مادرش را
تاوان مرگ پدرش، تاوان عشق اربابش.

 

قسمتی از داستان :

با حرص دستمال گردگیری رو روی ساعت کشیدم. عادت داشتم زیر لب غر بزنم

ولی این مورد رو نمیشد چون کلاغ‌ها به گوش بودن.
قراره برگرده؟!
پس چرا کسی خوشحال نیست.
شاید تنها خاطره مشترکمون دعوا سر بچه گربه‌ها باشه ولی حتی خبر اومدنش هم تنم رو می‌لرزونه.
خیلی بده،خیلی بده، اصلا بد یعنی چی؟! تعبیر شما از بد چیه؟!
برای من نه سرطان مامان بده، نه مرگ بابا بده، نه آسم خودم بده و نه حتی بی پولی بده، شاید هم بد باشن ولی بدِ کمرنگن.

 

دانلود رمان حجاب من جاوا، اندروید ، ایفون ، pdf

خلاصه : دانلود رمان حجاب من جاوا، اندروید ، ایفون ، pdf . شخصیت اول داستان من زینب یه دختر گیلانیه یه دختر از یه خانواده ی مذهبی که در ۱۱ سالگی به خواست پدرش بین چادر و مانتو حجاب برتر یعنی چادر رو انتخاب کرده دختر بزرگ میشه غافل از اینکه از وقتی نه سالش بوده یه حسایی نسبت به پسرعموش پیدا کرده و روز به روز حسش شدیدتر میشه اما میفهمه که پسرعموش یکی دیگرو دوست داره و به دختر داستانمون میگه که ………… نکته مهم! تمام اسمها تخیلی هستند و هرگونه تشابه اسمی کاملا تصادفیه

قسمتی از  داستان

گوشمو به تلفن نزدیکتر کردم تا بتونم صداشو بشنوم اما دریغ….
مامانم با دستش منو به آرومی هول داد که عقبتر برم منم که دیدم تلاشم برای شنیدن صداش بی فایدست بیخیال شدمو رفتم سر میز و مشغول خوردن عصرونم شدم.
-زینب مامان چته نزدیک بود لهم کنی پشت تلفن. زن عموت بود
-خب چی میگفت؟
-هیچی حرفای همیشگی.تو هنوز عصرونتو تموم نکردی؟
پاشو پاشو برو درستو بخون کنکور داری مثلا.
میزو جمع کردمو بعد از خوردن چاییم به اتاقم رفتم کتابمو باز کردم تا مشغول خوندن بشم که قیافش اومد جلو چشمم
سرمو تکون دادم تا فکرمو متمرکز کنم و مشغول خوندن شدم.
به ساعت نگاه کردم ۹ شب شده بود کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم تو پذیرایی بابا اومده بود. بهش سلام کردمو رفتم تو آشپزخونه تا به مامان کمک کنم.
برگ کاهویی از ظرف سالاد برداشتم
-مامان کمک نمیخوای؟
-چرا مامان جان میزو بچین
چشمی گفتمو میزو چیدم و بابارو صدا کردم تا بیاد برای شام
بعد از خوردن شام مسواک زدمو گرفتم خوابیدم.فردا صبح باید میرفتم مدرسه…
صبح با صدای بابا از خواب بیدار شدم. چون خوابم خیلی سنگینه ساعت کارساز نیست
چند دقیقه به همون حالت رو تختم نشستم که صدای اذانو شنیدم بعد از چند ثانیه بلند شدم رفتم دستشویی.