نوول فا

» دانلود رمان عاشقانه تنها مرز آشنا

تبلیغات

دانلود رمان عاشقانه تنها مرز آشنا

دانلود رمان عاشقانه تنها مرز آشنا

خلوتی و سکوت کوچه بن بست با ورود پر سر و صدای دو دختر جوان در هم ریخت . دکمه های پالتو ها ی هر دو باز بود ، شال گردن هایشان از دو طرف آویزان شده و حتی سوز اسفند ماه نمی توانست آن ها را وادارد که کمی خود را جمع و جور کنند . رو پوش های سرمه ای مدرسه شان نیز از گچ تخته سیاه کمی خاکی بود . دختری که موهای لخت قهوه ای اش را با کشی شل در دو طرف صورت بسته بود، با سرخوشی نگاهی به پشت سرش انداخت و در میان خنده گفت :
– خوب حقش رو کف دستش گذاشتی . فکر کنم دیگه اگر کلاهش هم این طرف ها بیفته برنگرده برش داره !
– حقش بود ، عوضی ! تا اون باشه مزاحم دخترای مردم نشه . مرتیکه علاف !
دختر کمی خنده اش را فرو خورد و پرسید :
– شهرزاد خانوم ، حالا این دروغ های شاخ دار از کجا به ذهنت رسید ؟
– دروغ نگفتم . مگه دایی تو پلیس نیست ؟
– تو گفتی دایی خودت پلیسه . بعد هم گفتی تا حالا سه نفرمزاحم رو انداختی زندان ، عموت هم قاضیه …. راستی چرا اسم دایی و آدرس خونه رو بهش دادی ؟
– که بره تحقیق کنه و بفهمه دروغ نگفتم .
– آره دروغ نگفتی ! فقط هر چی مال من بود مال خودت کردی .
– چون که “من ” براش خط و نشون کشیدم و باید از ” من ” می ترسید ! تازه چه اشکالی داره جای من و تو گاهی با هم عوض بشه ؟ من که دایی ندارم یه وقت هایی مال تو رو قرض می کنم .
– باشه این دایی من با اون اخلاق چنگیزی اش مال تو !
– نه دیگه وقت هایی که چنگیزه مال تو ، وقت هایی که هومنه مال من !
دختر دیگر باز هم شروع به خنده کرد که یک تویوتای قهوه ای سوخته از کنارشان گذشت و کمی جلوتر مقابل آخرین خانه ی جنوبی پارک نمود . با دیدن ماشین هر دو به سرعت خود را جمع و جور کردند . پالتوها صاف و صوف شد و شال گردن ها مرتب گردید . دختر مو قهوه ای گفت :
– دایی هومن این موقع روز این جا چی کار می کنه ؟!
– نکنه ما رو دیده باشه !
رنگ از روی دختر ها پرید .
– وای نه . اگه ما رو دیده باشه چی ؟!
آن ها به سختی قدم جلو می گذاشتند که مردی جوان و چهار شانه از ماشین پیاده شد . قفل در را زد و نگاهی جدی به دختر ها انداخت . حالا فاصله شان کمتر از سه متر بود . دخترها با وحشت سلام کردند . مرد زیر لب جوابشان را داد. نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و وارد خانه شد . دختر مو قهوه ای نفسش را با صدا از سینه بیرون فرستاد و گفت:
– خوب شد امروز راهمون رو کج نکردیم و به موقع رسیدیم .
– انگار امروز رو دور شانسیم .
به آرامی از دری که دایی برایشان باز گذاشته بود به درون رفتند و با سرعت از پله ها بالا دویدند .جلوی درطبقه اول از هم خداحافظی کردند . دختر موقهوه ای زنگ را زد و شهرزاد به طبقه بالا رفت.

لینک دانلود در ادامه مطلب

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 444 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.