نوول فا

» دانلود رمان زخم پاییز

تبلیغات

عنوان رمان:زخم پاییز

نویسنده:معصومه آبی

تعداد صفحات پی دی اف:۵۴۳

منبع:سایت نودهشتیا

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

خلاصه:قصه ی زخمِ پائیز داستانِ راهیِ . . .پسرِ جوونِ قصه مون که زندگیِ عجیب و شاید آرومی داره .اما راهی رو باید شناخت . . و وقتی شناختینش شاید تعجب کنین !راهی با همه ی چیزهایی که داره ، خیلی چیزها نداره !راهی از خیلی چیزها خسته اس . . و کاری کرده که اگر بفهمن اطرافیانش ، احتمالا باهاش خیلی خوب برخورد نمیکنن!راهی رو میخوایم همراهی کنیم تو زندگی اش . با فرازها ، فرودها ، تنهایی ها ، تبعیض ها ، مشکلات ، عشق ، خنده و زندگی . . . و ناباوری !این داستان تمِ آرومتر و مهربونتری داره نسبت به رمان های قبلی ام . نه اینکه سختی نداشته باشه ولی خیلی ملایم ترِ .

 

 

 

 

ادامه + دانلود  در ادامه مطالب

 

آغاز رمان:
در خانه را پشتِ سرم بسته ، کفش هایم را درآورده و عینک را بر چشمم گذاردم . .
صدایِ خنده هایشان حتی در حیاط هم قابل سمع بود !
هنوز قدمم بر زمینِ راهرویِ ورودی ننشسته بود که مادر سراسیمه برابرم ظاهر شد و با نگرانی لب گشود :
– کجا بودی ؟ انقدر زنگ زدم گوشی سوخت !
گوشه ی لبم را زیرِ دندان کشیدم ، سر به زیر انداختم ، رهام بود که از پشتِ سرم ظاهر شد :
– من که بهت گفتم مامان ، که رفته خونه ی کاوه .
جنباندنِ سرم به معنای تاییدِ حرف برادرم بود .
اخمِ صورتِ مادر چون شمشیرِ تیزی ، وجدانم را معذب می نمود .
دستِ رهام ، شانه ام را لمس کرد و خندان رو به او گفت :
– اینجوری نگاهش نکن مامان ، زهره اش ترکید !
چشم غره ای نثارمان کرد و پشتش را نشانمان داد !
نیشخندِ رویِ لبِ رهام ، به نشانه ی چراغِ سفیدی بود .
نیازی به دیدن نبود تا بدانم چه کسانی درونِ سالن مجمع تشکیل داده اند ، پس راه پله هایِ باریک را پیش گرفتم برایِ بالا رفتن . صدای جیغ جیغ هایِ سونا کاملا واضح شنیده می شد ، انگار دمِ گوشم نشسته و تمامِ قدرتِ حنجره اش را به کار گرفته بود !
واحدِ کوچکِ چهل و هشت متری ، گذرِ روزهایِ زندگی ام را از نزدیک لمس می کرد .
البته مادر تنها اجازه ی بودنِ یک کتری برقی را صادر نموده بود ، آن هم برایِ گاهی که نیازِ مبرم به چای در خود می دیدم !
تلویزیونِ کوچکِ چهارده اینچ از شبِ گذشته یکسره اظهار وجود می کرد با انواع و اقسامِ برنامه ها که فراموشم شده بود قبلِ رفتن ، دکمه ی خاموشش را بفشارم !
پیراهن از تن بیرون کشیدم که تقه ای بر در نشست ، عینک را از چشم برداشتم ، صدایِ ریما بود :
– برات لباس تمیزات رو آوردم . مامان گفت بیارم .
لبخندی نثارش نمودم . .
نزدیک آمد ، رویِ پنجه ایستاد و پیشانی ام را بوسید :
– خسته ای انگاری . برو یه دوش بگیر ، من لباسات رو جا به جا میکنم .
پلک که زدم ، اخم کرد :
– باز چی شده روزه ی سکوت گرفتی ؟
انگشتِ شستِ پایم را رویِ فرش کشیدم :
– باشه . فهمیدم . اگر میخوای بخوابی من سونا رو یه جوری ساکتش میکنم . خیالت راحت !
خودش هم می دانست دخترش زلزله ی هشت ریشتری است !
این بار من گونه اش را بوسه باران کردم که خندید .
صدایِ در نشانه ی رفتنش بود .
تن رویِ تختِ قدیمی پرت کردم که قِژ قِژ اعتراضش بلند شد .
پیرمردی در دل نثارش نمودم و به پهلو چرخیدم . . .
لبخندی زدم به خاطراتِ خوبِ دیشب .
مزه ی شیرینش زیرِ زبانم می چرخید و قند در دلم آب می کرد !
خمیازه ای کشیدم ، به اجبار برخاسته و دوشی گرفتم . .
این بار با خیالِ راحت سر زیرِ پتو فرو برده و با آغوشِ باز دنیایِ خواب را به درگاهم پذیرفتم !
**
از خواب برخاسته و میانِ تخت رو به پنجره ای که تاریکیِ هوا را نشانم می داد ، نشسته بودم . .
ساکت ، بی حرکت و خیره !
حتی آنقدر به خود زحمت ندادم که کلیدِ برق را بفشارم . .
تلفنِ همراهم خودزنی می کرد با زنگ های متمادی و من هیچ علاقه ای به دراز کردنِ دستم به سویش نداشتم ، چون ندیده می دانستم که یکی از خانواده است برای خواندنم به شام . . . عادتشان بود !
ضربه ی محکمی به درِ ورودی خورد و به دنبالِ آن صدایِ بلندِ هومن آمد :
– پاشو بیا دیگه . اه . . نازش رو هم باید بکشیم !
و صدایِ فریادِ مادر از طبقه ی پائین به راحتی قابل شنیدن بود که شماتت بار نامِ برادرِ کوچکترم را می خواند .
برخاستم و کورمال کورمال بر زمین به دنبالِ لباسی گشتم که به تن کنم . . .
تی شرتی از زیرِ تخت بیرون کشیده و رویِ تنم سوار نمودم .
شلوارِ شش جیبی از کشو خارج کردم و خمیازه کشان یک به یک پاهایم را مجهز به آن !
بالاخره به خود زحمت داده و برق را روشن کردم . .
عینکِ رویِ میز مرا به سوی خود می خواند ، بر چشمم گذاشتم و به آینه خیره شدم .
سری تکان دادم وبه جمع شان پیوستم . .
سفره ای پهن بود که بتواند جمعیتِ خانه را پوشش دهد .
نزدیک ترین گوشه به راه پله های منتهی به واحد خود نشستم .
مادر پارچ به دست آشپزخانه را ترک کرد و نگاهش را سرتاسر جمعِ پر سر و صدا چرخاند .
چشمانش بر من توقف کردند و لبخندی به نگاهم زد .
رو به جمعیت گفت :
– بخورین دیگه . . . سرد شد . . . آقا مجتبی بخور شما پسرم . بفرما .
عطرِ خوشِ ماهیِ سرخ شده مستم می کرد اما . . . .
سر به پائین انداخته و با گوشه ی سفره ور رفتم .
دستِ چپ رویِ دست راست گذاشتم و به صدایِ قاشق و چنگال ها گوش سپردم . .
تا اینکه حضورِ شخصِ آشنایی باعثِ چرخیدنِ سرم شد . رهام با همان لبخندِ همیشگی و حمایت گرانه اش کنارم نشست . اخم کردم ، تا جایی که چشمانم قدرت داشتند و دیدمش ، آن سرِ سفره نزدِ پدر به عنوانِ پسرِ ارشد مشغولِ تناول بود .
سکوت حاکم شد بر فضا . بشقاب را برداشت و مقداری برنج کشید :
– ماهی دیگه ؟
لب رویِ هم فشردم و سری تکان دادم . . .
شروع کرد به خارج کردنِ استخوان ها و من باز تمامِ سعی ام را کردم که چشم در چشمِ بقیه ی اعضایِ خانواده ندوزم !
ظرفِ غذا را برابرم گذاشت و با سر اشاره ای زد :
– بخور نوش جونت . . .
با دستِ چپ قاشق را برداشته و در حالی که انگشتانم فلزش را می فشردند لقمه ای بلعیدم .
نگاه های دیگران سنگینی می کرد برمن . . .
دلسوزی شان ، می سوزاند غرورم را !
اما خوردم و دم نزدم . . .
لیوانی آب درخواست کردم با اشاره به رهام و او اخمی بر چهره نشاند . .
مسلما او هم می خواست دلیلِ سکوتم را بپرسد اما . . .
تازگی که نداشت !
پس بی هیچ حرفی لیوانِ آب را به دستم داد و یک سره به معده فرستادمش !
برخاستم و دست رویِ سینه گذاشتم به سمتِ مادر .
با لبخندِ غمگینی گفت :
– نوشِ جونت پسرِ گلم .
با قدم هایی تند ترک گفتم آن فضایِ خفقان آور و درِ خانه را بی اراده به هم کوفتم .
دیگر عادی شده بود . پس انتظارِ بازخواستِ پدر را داشتن دیگر معمول نبود .
روبرویِ آینه ایستاده و عینک را برداشتم . . .
آخرین تصویرِ بدونِ واسطه ای که از آنها به یاد داشتم آبی بودند . . . آبیِ تیره !
شبیه چشمانِ پدر ، تنها فرزندش که رنگِ نگاهش را به ارث برده بود اما چه سود !
دستِ راست برابرِ صورت گرفتم ، دندان بر هم فشردم ، جایِ خالی سه انگشت مرا می آزرد . . .
مشتش کردم و محکم رویِ میزِ متصل به آینه فرودش آوردم . .
باید آرام می شدم ، پس چشم بستم و شروع کردم اعداد را از سر به ته شمردن !
آنقدر که دهانم به خشکی زد و پاهایم خسته شد . .
رویِ زمین نشسته و به دیوار زل زدم . .
کاری که وقتی در این خانه محبوس می شدم ، مجبور به انجامش بودم . . .
***
به مانند تمام صبح هایی که توان جسمی و روحی ام اجازه می داد تا لباس ورزشی بر تن کرده و در هوایِ سرد و پاکش بدوم و ریه را به سوزش بیندازم ، با پوششی سرمه ای رنگ که هدیه ای بود از هیوا ، کمی بعد از اذانِ صبح ترکِ خانه کرده بودم .
گنجشک ها سرخوشانه ، جیک جیکِ آواز سر داده و لذتی وصف ناشدنی به روحِ آدمی هدیه می کردند .
عینک از جیب بیرون آورده و رویِ چشم مستقر کردم . در صفِ نانوایی ایستادم به عادتِ روزهایِ سحرخیزی ام ، همان نانواییِ قدیمیِ کنج کوچه پشتی که حتی بعد از ساخت و ساز بناهایی سر به فلک کشیده ، بر جایَش باقی بود و نشانی از گذشته ای نه چندان دور . صدایِ بازیِ بچه ها در عصر، صفِ شلوغِ نان ، صدایِ موتور ، پچ پچ غریبه ها ، صدای خنده های سرخوشانه ی کودکان که گاهی فراتر از حد می رفت و منی که چسبیده به چادر مادر ، از ترسِ نگاه های پر از ترحم ، خود را پنهان می کردم پشتِ قامتش.
شاطرِ قدیمیِ محل که ردِ گذر زمان بر چهره وصورتش پیدا بود ، با دیدنم لبخندی زد و پرسید :
– دو تا بربریِ برشته . مثه همیشه ؟
با لبخندی تاییدش نمودم و سعی کردم بی توجه باشم به ساکنانِ نسبتا جدیدی که راه پیدا کرده بودند در ابرساختمان هایی که دیگر حتی همسایه ، همسایه را نمی شناخت . .
چه رسد به پسری از کوچه ی دگر که ظاهری عجیب دارد .
نانِ گرم به دست راهی خانه شدم . هوا آنقدر خوب بود که دلت می خواست ترک کنی شهر را ، در سکوتی بکر و محیطی دست نخورده ، قدم بزنی و لذت ببری . .
اما افسوس و صد افسوس !
با دستِ دو انگشتی ام نان را به سینه چسبانده تا از کفم خارج نشود و بر زمین نیفتد . دستِ دیگرم به جست و جویِ کلید درونِ جیبم رفت .
حیاط را با لبخندی بر لب طی کردم ، درِ خانه را به آهستگی پشتِ سرم بستم ، اما سکوتِ حاصل از خوابِ اعضایِ خانه با صدای مردی شکسته شد ، رهام که به دیوارِ تکیه زده بود :
– باز تنهایی زدی بیرون ؟
موهایِ ژولیده ، چشمانِ به خون نشسته و پیراهنی که بر تن نداشت ، همه نشان از حضورِ شبانه ی نامزدش بود .
به انگشتِ حلقه ی دستِ چپم اشاره کردم ، لبخندی زد و دستی به موهایش کشید :
– خیلی ضایعم ؟
خندیدم ، به سمتِ آشپزخانه رفتم که به دنبالم آمد :
– راهی . . . . راستش . . . . خب . . .
پوفی کشید و دست به مو :
– مامان اینا نقشه کشیدن برات . میخواستم بهت بگم هر چی گفتن ، زیاد خودت رو ناراحت نکن .
ابروهایم را به اخمی ، نزدیکِ یکدیگر نمودم. لب گشودم تا بپرسم علت را اما با یادآوردی مساله ی همیشگی ،کلماتِ نشسته رویِ زبانم را فرو خوردم .
زمانِ زیادی طول نکشید تا علت هشدارِ او را درک کنم .
بعد از صبحانه ، وقتی خانه خلوت شد از حضورِ سایر فرزندان ، من ماندم و مادر و پدر و برادرِ بزرگتر .
رهام کمی مضطرب و پریشان نشان می داد .
مادر همانطور که سفره به دست داشت ، کنارِ پدر نشست :
– راهی جان . . . مادر ، چرا انقدر ما رو حرص میدی پسرم ؟
رهام پلک روی هم گذاشت و می توانستم حرکت لب هایش را بخوانم :
– یه دفعه ای آخه ؟
نگاه از او به چهره ی والدینم دادم ، سوالی !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 444 پست

برچسب ها

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.