نوول فا

» دانلود جلد اول رمان ناعادلانه قضاوتم کردند

تبلیغات

دانلود جلد اول رمان ناعادلانه قضاوتم کردند

Na-Adelane-Ghezavatam-Karda

نمی دونم چطوری شد که به اینجا رسیدم،اینجا کنار خیابون راه میرم و فکر می کنم چرا … واقعا چرا … ؟! گناه من چی بود واسه کدوم گناهم باید اینجوری تاوان پس بدم .
چرا نذاشتن حرف بزنم … چرا نذاشتن از خودم دفاع کنم … .
هنوز دارم به حرف هایی که شنیدم فکر می کنم به تهمت هایی که بهم زدم به حرف های بردیا که مثل ناقوس مرگ تو گوشم صدا میده …
– کجا بودی بی شرف … کجا بودی … ؟!
و من ناتوان از هر عکس العملی فقط نگاهش میکردم.
– فکر نمیکردم بهم خیانت کنی..چرا آشغال چرا … ؟؟جمله ی آخرشو چنان داد زد که فکر کنم پرده گوشم پاره شد.
برگه هایی رو از روز میز برمیداره و جلوی پاهام پرت میکنه.
– ببین چه گندی بالا آوردی …بردار نگاه کن ببین چه کردی با من…
زانوهام توان تحمل کردن وزنمو نداره می شینم روی زمین و با دستای لرزونم یکی از برگه ها رو برمیدارم وای خدایا عکس… عکس های من با وضع ناجور با یه مرد،عکس از دستم می افته با سرعت یکی دیگه برمیدارم باز من اما با یه مرد
دیگه وای خدایا قلبم داره میگیره … خدایا این منم…؟؟
سرمو بلند میکنم به بردیا نگاه می کنم ،فقط نگاه می کنم ،انگار زبونم قفل شد هنوز تو شوک دیدن عکس ها بودم و نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم.
– گمشو بیرون هرزه … بلند شو برو دیگه برنگرد…
دیگه برنگرد … دیگه برنگرد … با صدای بوق ماشینی از فکر در می یایم بیرون ..هنوز دارم کنار خیابون راه میرم ،هر چند دقیقه ای ماشینی بوق میزنه و من بی تفاوت در دنیایی دیگر فقط راه میرم. نمی دونم کجام،نمی دونم چطوری رسیدم به اینجا،اینجا آخر دنیاست ؟؟؟…آره برای من که کسی رو ندارم و تو این وقت شب زیر بارون
به یه چمدون سرگردون بودم اینجا آخر دنیا بود …
من بارانم ، دختری ۱۷ ساله که الان کسی رو نداره که بهش پناه ببرم.خدایا الان باید چی کار کنم منی که وقتی بچه بودم پدر و مادرمو از دست داده بودم و پیش عزیزم زندگی می کردم .ولی الان چی … الان که تنهای تنها هستم ،بدون عزیز…بدون بردیا باران شروع به باریدن میکنه آسمونم دلش به حال تنهایی من گرفته .
ببار باران … .
بگذار اشک هایم غریب نباشند
شدت بارون زیاد شده ،میرم سمت پیاده رو و زیر سایبون یه مغازه تعطیل می ایستم تا شاید بارش بارون کمتر بشه و برم ..ولی کجا … کجا رو داشتم که برم.
به ساعت مچی دستم که عزیز واسه تولدم هدیه گرفته بود نگاه می کنم ۱۰:۴۵ و من از ساعت ۲ بعدازظهر دارم راه میرم.
از روی ناتوانی زیر سایبون رو زمین می شینم.

دانلود در ادامه مطلب

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 444 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.